تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 940

مساهمون:

ص٩٤٠
مىدهم آن شب كه وزير اينجا بود من چقدر تعريف از دهباشى كردم و چه حرفها زدم ! خوب ، آقاى دهباشى ، اينها به كنار ، اگر من اين‌قدر از شما مهربانى نديده بودم چرا ملك خودم را گذاشته‌ام آمده‌ام در محلهء شما اجاره‌نشينى مىكنم ؟ پس ببين كه اين‌همه براى خاطر شماست . دهباشى خوب حالا ، بفرماييد ببينم كار و بارتان چطور است . بر شما چه مىگذرد ، شكار مكار تازه به دست آوردى يا نه ؟ كوكب آقاجان ، نمىدانم امسال چه سالى است ؟ انگار مىكنى مردم همه مرده‌اند ، يك نفر زنده‌دل نمىبينم ، از هيچ‌كس بوى عشقى نمىآيد ، گويا جوانها پير شده‌اند ! آغاباجى مىداند از كسادى تمام رختهاى من پيش زن خسرو خان گرو است ، از براى خرجى يوميهء خود معطلم . دهباشى خير ، غصهء اين چيزها را نبايد خورد ، دنيا دوروزه است ، بايد خوش گذرانيد و خوش بود و بس . كوكب بله درست است . اما خوشگذرانى هم دل خوش مىخواهد ، پول مىخواهد ، مفت مفت كه نمىشود خوش بود . دهباشى من تدبيرى به نظرم مىآيد . اگر شما درست اقدام بكنى و شيوه‌اى لاش نگذارى ، رفع همهء اينها مىشود و از دست‌تنگى خلاص مىشويم . كوكب آهان بگو ، خير است انشاء الله . دهباشى اى خانم ، نگاه كن ، بيا با حاجى رجب خوش‌ابرو ، رفيق پارساله‌ات ، گرم بگير ، و يك شب مهمانش بكن بيايد اينجا بگيريمش ، هم به خان حاكم خدمت كردى و هم كارى از براى خودت پيش انداختى . كوكب ( دست به صورت خود زده مىگويد ) اى واى ، اى واى ، خاك به سرم ، تو را به خدا دست بردار ، اين هم كار شد ؟ ! دهباشى حالا ديدى زنها بعضى وقتها عقل ندارند . اين پدرسوخته پارسال چقدر به تو چاپ زد و دروغ گفت و آخر هم پيش روى تو با طاووس خالدار چه عشق‌بازيها كرد ، دل تو را سوزاند ، بازم مىگى اين چه كارى است ؟ كوكب ( خود را به گريه واداشته ) آخ‌آخ ، چكنم بختم بسوزه . دهباشى جان ، ترا به خدا ببين آن شاشوى پدرسوخته به انگشت كوچكهء من مىارزد ، و آن نامرد ، منو ول كرد و آن شاشوى گنديده را گرفت . دهباشى ده من هم همين را مىگويم ، حالا بيا تلافى بكن . كوكب مىترسم آن‌وقت بيشتر سر زبانها بيفتم و بگويند كوكب بىحقوق و بىقدم است ، ديدى رفيقش را گير داد !