مىفرموديد ( بيرون مىآيد ، صدا مىكند ) بچهها ، يكى دهباشى قاسم را صدا كند ! ( دهباشى قاسم مىآيد تعظيم مىكند ) دهباشى !
دهباشى بله قربان !
فراشباشى اين روزها خان حاكم بىپول است و براى يوميهء كارخانه معطل است .
دهباشى قربان در اين صورت چه بايد كرد ؟
فراشباشى آخر ببين يكى از جندههاى معروف را بگير بياور ، يك چهل پنجاه تومانى از ميان درآر .
دهباشى كدام يكى را ، چطور ؟
فراشباشى آن خانم كاشى كجاست ؟
دهباشى توبه كرده است و شوهر دارد .
فراشباشى بيگم شيرازى چه مىكند ؟
دهباشى ناخوشى كوفت گرفته از كارافتاده است .
فراشباشى سكينه عرقچيندوز چطور است ؟
دهباشى آنكه پير شده است ، حالا جاكشى مىكند .
فراشباشى زيور گيسبلند چه فند است ؟
دهباشى امروزها سجاف زيور پهن است ، با ميرآخور رفيق شده ، فيل هم نمىتواند به او حرف بزند .
فراشباشى صاحب جان كه اين اوقات خوب از آب درآمده است ، همه تعريف او را مىكنند .
دهباشى حرف صاحب جان را نمىتوان زد . از ميرزا عيسى وزير آزادنامه در بغل دارد و مداخلهاى خالصجات شاهى تيول ايشان تشريف دارد .
فراشباشى هان ، هان ، يادم آمد . كوكب شاهورديخانى . ديگر بهتر از آن نمىشود :
عاشقكش و طرّار و گوشبر و از همه شيوهاى اطلاع دارد . البته او را بپزيد ، يكى از اين تاجرهاى كلفت را دام بيندازد ، بگيريد بلكه دويست سيصد تومان دست و پا كنيم .
دهباشى بله بله . درست فرموديد ، خوب پيدا كرديد . من او را مىبينم و قرارى مىگذاريم . البته يكى را به دام خواهد كشيد ، منتها چيزى هم به خودش مىدهيم .
فراشباشى ده برو تدبيرى بكن . به مرگ داداشم كه منصب نيابت كدخدا را براى تو خواهم گرفت .
دهباشى سايهء شما كه بر سر ما باشد خودمان كدخداييم ، اما منصف ديوانى چيز ديگر است . خداوند سايهء شما را كم نكند . من به اقبالت رفتم ( مىآيد
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 938
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٩٣٨