تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 938

مساهمون:

ص٩٣٨
مىفرموديد ( بيرون مىآيد ، صدا مىكند ) بچه‌ها ، يكى دهباشى قاسم را صدا كند ! ( دهباشى قاسم مىآيد تعظيم مىكند ) دهباشى ! دهباشى بله قربان ! فراشباشى اين روزها خان حاكم بىپول است و براى يوميهء كارخانه معطل است . دهباشى قربان در اين صورت چه بايد كرد ؟ فراشباشى آخر ببين يكى از جنده‌هاى معروف را بگير بياور ، يك چهل پنجاه تومانى از ميان درآر . دهباشى كدام يكى را ، چطور ؟ فراشباشى آن خانم كاشى كجاست ؟ دهباشى توبه كرده است و شوهر دارد . فراشباشى بيگم شيرازى چه مىكند ؟ دهباشى ناخوشى كوفت گرفته از كارافتاده است . فراشباشى سكينه عرقچين‌دوز چطور است ؟ دهباشى آن‌كه پير شده است ، حالا جاكشى مىكند . فراشباشى زيور گيس‌بلند چه فند است ؟ دهباشى امروزها سجاف زيور پهن است ، با ميرآخور رفيق شده ، فيل هم نمىتواند به او حرف بزند . فراشباشى صاحب جان كه اين اوقات خوب از آب درآمده است ، همه تعريف او را مىكنند . دهباشى حرف صاحب جان را نمىتوان زد . از ميرزا عيسى وزير آزادنامه در بغل دارد و مداخلهاى خالصجات شاهى تيول ايشان تشريف دارد . فراشباشى هان ، هان ، يادم آمد . كوكب شاهورديخانى . ديگر بهتر از آن نمىشود : عاشق‌كش و طرّار و گوش‌بر و از همه شيوه‌اى اطلاع دارد . البته او را بپزيد ، يكى از اين تاجرهاى كلفت را دام بيندازد ، بگيريد بلكه دويست سيصد تومان دست و پا كنيم . دهباشى بله بله . درست فرموديد ، خوب پيدا كرديد . من او را مىبينم و قرارى مىگذاريم . البته يكى را به دام خواهد كشيد ، منتها چيزى هم به خودش مىدهيم . فراشباشى ده برو تدبيرى بكن . به مرگ داداشم كه منصب نيابت كدخدا را براى تو خواهم گرفت . دهباشى سايهء شما كه بر سر ما باشد خودمان كدخداييم ، اما منصف ديوانى چيز ديگر است . خداوند سايهء شما را كم نكند . من به اقبالت رفتم ( مىآيد