« . . . شحنگان و عسسان ، رنود و اوباش را برمىگماشتند تا مردمان را به زنا و لواط متهم مىكردند و از هريك مبلغى مال مىستاندند و در دعاوى و خصومات خلق مدخل مىساختند و رشوت مىگرفتند و به خزانه محمد دلداى مىرساندند . . . » « 1 »
سعدى با ژرفبينى خاص خود در وصف اين تبهكاران جورپيشه مىگويد :
درم به جورستانان زر به زينت ده * بناى خانه كنانند و بام قصر انداى
قبل از او سنايى گفته بود :
خون چشم بيوگان است آنكه در وقت صبوح * مهتران دولت اندر جام و ساغر كردهاند
نمونهاى ديگر از تعدى حكمرانان
شاهزاده يسور از بازماندگان مغول با آنكه با سلطان ابو سعيد پيمان دوستى و همكارى داشت ، به سوى خراسان و مازندران لشكر كشيد .
حكمرانان محلى كه در خواب غفلت بودند ، ناگاه با حملهء ناگهانى شاهزاده يسور روبرو شدند . اين مرد به قول سيف هروى نويسندهء تاريخنامهء هرات . . . « تمامت خيل خانههاى ايشان غارت كرد و حواشى و مواشى و خواتين و اغلمه و خزاين و خيام و خرگاه و نوبتخانه و گله و رمهء ايشان بگرفت و هركس از امرا چون توكال و ديگران . . . به طرفى رفتند . . .
در مازندران قريب ده هزار تن از سادات و اشراف و اكابر خاندانهاى قديم را اسير كردند و تمامت بوم و بر آن حدود را بكند و سوخت . . . چندان غنايم از نعمت و اسيران ماهرو و دوشيزه و پسران مهرچر بزرگزاده و غلامان و ترك زرينكمر و اسبان راهوار و استران گوهرى و اشتران گزيده و خرگاههاى زربفت پادشاهانه و سراپردههاى رومى منقش و كلاهها و كمرهاى مرصع و تخوت جامهاى قيمتى و صندوقهاى اثواب دوخته و اوانى زرين و سيمين در دست لشكر شاهزاده يسور افتاد كه بر حصر و عد آن جز خداى عز و جل كسى را علم حاصل نيامد . . . » « 2 »
استقبال از حكام :
« . . . عادت اهل خراسان چنين بود كه هرگاه حاكمى يا بزرگى به محلى وارد مىشد ، مردم محل به رسم استقبال بيرون مىرفتند و با خود گاوى يا گوسفندى مىبردند و پيش وارد بر خاك مىافكندند و مىگفتند : « كشش يا بخشش ! » و اختيار با شخص وارد بود كه اجازهء كشتن دهد يا ببخشد . » « 3 »
در كتاب تحفة الملوك ، على بن احمد التسترى از علماى قرن هفتم ، ضمن اندرزهاى فراوانى كه داده مىخوانيم :
« . . . بر پادشاه واجب است كه بر ناآزموده اعتماد نكند و او را كار نفرمايد ، و تا شخصى را به حق المعرفة نداند و از احوال او باخبر نباشد ، او را بر سر رعيت نگمارد . و چون شخصى را بر قومى مسلط گرداند و زمان انقياد ايشان به دو سپارد ، دايم از احوال و افعال و اقوال او استخبار
هامش
( 1 ) . تاريخنامهء هرات ، پيشين ، ص 592 .
( 2 ) . همان ، ص 689 به بعد .
( 3 ) . حواشى فيه ما فيه ، پيشين ، ص 238 .