بوذرجمهر بر رقعه نوشت كه پادشاه عادل را چه عار از آن بيشتر كه او را سلطان غافل خوانند :
. . . چون رقعه به نوشيروان عرض كردند به دست خود بر پشت رقعه رقم كرد كه هرگاه كه رعيت ما در مهد امان آسوده و ارقام ظلم از صفحه مملكت ما فرسوده باشد ، راهها از شر قطاع الطريق امن و خواطر از اضطراب دغدغه جور ساكن باشد ، اگر ما انتهاز فرصت فرحى عاجل را غنيمت دانيم و ساعتى سمند راحت در ميدان فراغت رانيم آن غنيمت است . . . » « 1 »
رفتار مباشرين و نواب فئودالها :
عبيد زاكانى با زبانى طنزآميز مظالم اين گروه از مأمورين را بيان مىكند : « دهقانى در اصفهان به در خانهء خواجه بهاء الدين صاحب ديوان رفت ، با خواجهسرا گفت كه با خواجه بگوى كه « خدا » بيرون در نشسته است و با تو كارى دارد . با خواجه بگفت ، به احضار او اشارت كرد . چون درآمد پرسيد كه تو خدايى ؟ گفت : آرى ! گفت : چگونه ؟
گفت : حال آنكه من پيش ده خدا و باغ خدا و خانه خدا بودم ، نواب تو ده و باغ و خانه از من به ظلم بستدند ، خدا ماند » « 2 »
تعدى حكمرانان به عامهء مردم
در تاريخنامهء هرات سيف هروى مىنويسد : « در سال اثنى عشر و سبعمائه ، عمال و بازماندگان دانشمند بهادر ، چون با غياث الدين ، سر دشمنى داشتند ، نسبت به طبقات مختلف مردم انواع ظلم و ستمگرى روا مىداشتند . و ازجمله محمد دلداى و بوجاى هرروز به بهانهاى مزاحم خلق مىشدند . بوجاى به اين عنوان كه « پدر من دانشمند بهادر را در اين شهر به قتل رسانيدند ، از متمولان و منعمان هركس را كه مىگرفت مصادره مىكرد . . . و از نواب غياث الدين خرج ما يحتاج لشكر مىطلبيد . . . محمد دلداى . . . هرروز به تازگى از نايبان و كارداران ، خدمتى توقع مىداشت و مغولان گرسنه و درويشحال ظالم بداصل را بر سر خلق خداى به اسم ناظرى و شحنگى نصب مىگردانيد ، و چون آن طايفه را نعمتى و ثروتى حاصل مىشد ، ايشان را معزول مىكرد و از آن گرسنگان و فرومايگان زمرهاى ديگر را به كار مىداشت و مشرفى تمغا و دار الضرب و دروب و قنطرات را بديشان مفوض مىگردانيد تا ايشان نيز توانگر و معتبر شوند و خدام و ملازمان محمد دلداى و سرهنگان ، مسافر و تاجر را كه در شهر مىآمدند به علت آنكه به سلام امير و شحنه و فلان و به همان نيامديد ، مطالبه مىنمودند و مضرتى بديشان ملحق مىگردانيدند ، تا كار ظلم به جايى انجاميد كه خلق هرات از وضيع و شريف و صغار و كبار به يكبار در نفير و ناله آمدند و گفتند :
اين چه شهرىست پر از وحشت و ظلم * وين چه قومند سراسر تلبيس !
با چنين شهر عفا اللّه دوزخ * با چنين قوم سقى اللّه ابليس
انورى
هامش
( 1 ) . مهمانخانه بخارا ، تأليف فضل الدين روزبهان خنجى ، به اهتمام دكتر ستوده ، ص 100 .
( 2 ) . عبيد زاكانى ، لطايف ، پيشين ، ص 122 .