تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 899

مساهمون:

ص٨٩٩
نواهى او را امتثال نمايند . . . » « 1 » در ميان نامه‌هايى كه در عهد علاء الدين تكش خوارزمشاه به ملوك اطراف نوشته شده است ، به عهدنامه‌اى برمىخوريم كه به موجب آن يكى از فرمانروايان و ملوك سوگند وفادارى خورده است .

سوگند وفادارى :

« به ايزد . . . به خدايى كه لم يزل و لا يزال است . . . به خدايى كه بازگشت همهء آدميان به او و روزى همه عالميان ازوست . . . از اين وقت و اين ساعت كه اين عهد مىبندم . . . در خدمت و طاعت خداوند عالم ، تكش خوارزم شاه المعظم ابن ارسلان ضاعف اللّه سلطانه و اعز اعوانه صافىدل و پاكيزه اعتقاد و بىغاليه باشم و هرآنچه رأى انور او بدان راضى نباشد ، از آن بپرهيزم . . . و منبرها و سكه‌ها را درين ولايت از زينت القاب مبارك او . . . خالى نگذارم . . . و در هيچ حال به هيچ‌وجه به حشم و خدم و آزاد و بنده و رعيت و پيوستگان و خويشاوندان و فرزندان بزرگوار . . . قصد بد نكنم و نفرمايم . . . و اگر از منهيان حضرت او ، سر از ربقهء اطاعت او بتابد ، آن‌كس را به خويشتن قبول نكنم . . . و به هرمهم كه دولت او را روى نمايد . . . تقصير و تهاون نبرزم . . . و با دوستان دولت . . . دوستى كنم و با دشمنان حضرت او كه شناسم . . . طريق دشمنى سپرم . . . و به مال و ولايت و هيچ‌چيز از انواع دنياوى كه مرا قبول كنند فريفته نشوم و اگر كسى قصد ذات مبارك و فرزندان و حشم و خدم او انديشد ، دفع و منع كنم . . . و اگر بعضى از اين عهود يا جمله را به وفا نرسانم . . . از خداى تعالى بيزار باشم . . . اگر اين جمله يا يكى را از اين جمله خلاف كنم و بال هرخون ناحق كه از عهد آدم تا منقرض عالم ريخته‌اند و خواهند ريخت به خويشتن پذيرفته باشم . . . من بنده كه فلان بن فلانم . . . سوگند آن خورم . . . و بر اين جمله خداى را تعالى و ارواح انبيا و حاضران را گواه گرفتم . . . » « 2 »

شرط حكمرانى :

راوندى در راحة الصدور ، « وفا » و « كاردانى » را شرط حكمرانى و استاندارى مىداند و مىنويسد : « چون ولايت دهى ، كسى را ده ، كه وفا و كفايتش باشد ، و چون كفايت و غنا دارد و ظاهر و باطن امور بداند چون كفايت باشد عنايت و رعايت از لوازم آن باشد . كفايت ، ولايت آورد و ولات حصون دولت باشند . اعمال بديشان استقامت پذيرد و اموال جمعيت پذيرد . » « 3 » در جاى ديگر مىنويسد : « بزرگان گفته‌اند عمال ولات به مثابه سلاح‌اند در كارزار ، هركه پادشاهى بىعمال كند ، چنان بود كه بىلشكر قتال كند و وفا و شفقت ايشان ، و و لا و مودت ، به قلت طمع پادشاه بديشان بماند و به هرنيكى كه كنند و مساعى جميل كه فرمايند حسن معاملت فرمودن ، و اگر پادشاه به ذره‌اى طمع به خاص ايشان كند ، ايشان به بدره‌اى به دو طمع كنند و اگر از
هامش
( 1 ) . همان ، ص 64 . ( 2 ) . بهاء الدين محمد ، التوسل الى الترسل ، به اهتمام حسن بهمنيار ، تهران 1315 ، ص 139 به بعد ( به اختصار ) . ( 3 ) . راحة الصدور راوندى ، به تصحيح محمد اقبال و مينوى ، پيشين ، ص 107 .