تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 897

مساهمون:

ص٨٩٧
غارت مىبرند و آنچه را به دست مىآورند از ايشان مىربايند و هرگاه مردم از به‌دست آوردن و توليد ثروت نوميد شوند از كوشش و تلاش در راه آن دست برمىدارند و تجاوز به هراندازه باشد به همان نسبت رعايا از كوشش در راه به دست آوردن ثروت بازمىايستند ، چنان‌كه اگر تجاوز بسيار و عمومى باشد ، و به همه راههاى كسب معاش سرايت كند ، آن‌وقت مردم به علت نوميدى از پيشه كردن انواع حرفه‌ها و وسايل كسب روزى ، دست برخواهند داشت . . . اجتماع و فراوانى آبادانى ، و رواج بازارهاى آن تنها در پرتو كار و كوشش مردم براى مصالح زندگى و پيشه‌هاست . . . اگر مردم دست از پيشه‌ها بردارند بازارهاى اجتماع و آبادانى ، بىرونق و فاسد مىشود و به ورشكستگى و افلاس گرفتار مىشوند ، و مردم در جستجوى روزى از آن سرزمين رخت برمىبندند . در نتيجهء جمعيت آن ناحيه تقليل مىيابد و شهرهاى آن از سكنه خالى مىشود و شهرستان‌هاى آن ويران مىگردد ، و پريشانى و نابسامانى آن ديار به دولت و سلطان هم سرايت مىكند زيرا دولت براى اجتماع به منزله صورت است كه وقتى ماده آن تباهى مىپذيرد صورت هم تباه مىشود ، سپس ابن خلدون نتيجه مىگيرد كه پادشاه ارجمندى نيابد ، جز به مردان و مردان نيرو نگيرند جز به توانگرى و ثروت و توانگرى نتوان يافت جز به آبادانى و به آبادانى نتوان رسيد جز به داد و برابرى . » « 1 »

مصادرهء اموال حكام در عهد واثق

واثق علمداران و حكام را با روشى ناصحيح و غيرمنطقى مورد مؤاخذهء شديد قرار مىداد « تا جايى كه به نان جو محتاج مىشدند . » و اگر يكى از آنها فرار مىكرد ، خويشان و متعلقان او را مىگرفتند و مورد شكنجه قرار مىدادند . چنان‌كه يك‌بار حاكم متجاوزى را دستگير كردند و مورد تعقيب قرار دادند ، وى براى نجات از شكنجه ، با مأمور مراقب خود پا به فرار نهاد . « بعد از غيبت او برادرش را در مطالبه كشيدند و هرچند كه مسكين مىگفت جرم من چيست ؟ ارباب حكم مىفرمايند كه گناهى از اين بالاتر نيست كه تو برادر فلان كسى ، و وى به زبان حال ادا مىنمايد كه من در امر اخوت اختيارى ندارم ، چه ايزد تعالى مرا به اين عيب مبتلا گردانيده . و اصحاب اقتدار به زبان حال مىگويند كه اگر قادر مختار ، نمىخواست كه آسيبى به تو رسد ، تو را برادر او نمىآفريد . » « 2 »

عصيان حكمرانان

گاه امرا و حكمرانان بعضى نواحى وقتى از ضعف حكومت مركزى باخبر مىشدند ، سر به عصيان برمىداشتند و از كرنش و زمين‌بوسى سلطان سر باز مىزدند . چنان‌كه آتسز چندبار عليه سنجر قيام كرده و در چند مورد ، پيروزى نسبى به دست آورد . پس از آن‌كه در سال 542 هجرى ، سنجر به خوارزم و هزار اسب دست يافت ، آهوپوش زاهد ، بنا به خواهش خوارزمشاه به وساطت ميان فريقين دست زد . سنجر به عفو عاصيان رضا داد ، ولى خواست آتسز شخصا در كنار آمودريا ( جيحون ) به حضور او آيد و
هامش
( 1 ) . مقدمهء ابن خلدون ، ج 1 ، ص 57 . ( 2 ) . روضة الصفا ، پيشين ، ج 3 ، ص 474 .