سلطان را خدمت كند . » در روز مقرر آتسز بر خلاف مرسوم زمين نبوسيد و « هم از پشت اسب ، سطان را خدمت كرد . » و فقط سر فرود آورد و بيدرنگ « پيش از آنكه سلطان عنان برتابد » بازگشت . سنجر اين بىاحترامى امير تابع خود را ( به حكم ضعف دولت سلجوقى ) ناديده گرفت « 1 » .
فرمان واگذارى بلدهء قبلان :
در اين منشور كه البارسلان به موجب آن بلدهء قبلان را به عنوان ملكيت به يكى از فرزندان خود واگذار كرده ، بعد از مقدمهاى چنين آمده است : « . . . بلدهء قبلان با توابع كه پيش از اين تعلق به بقلان بهادر داشت و اكنون به موجب شرعى ملك مطلق ماست و از بلاد معتبر . . . خوارزم است بر سبيل ملكيت به آن فرزند ارزانى داشتيم و حكم تصرف نواب ديوان او حماه اللّه در آن موقع نافذ و جارى گردانيديم . جناب فرزندى اسعدى را شفقت پدرانه و وصاياى پادشاهانه مىفرماييم تا رعاياى آن موضع را در ظل رأفت و كنف رحمت مأوا دهد . . . همگان را لذت ايمنى و حلاوت انصاف بچشاند . . . و نواب را به جدى بليغ و فرمانى جزم اندر فرمايد تا جز طريق راستى و جادهء عدل نسپرند ، در تحصيل اموال ديوانى از قانون معهود و رسم قديم درنگذرند . . . سبيل اعيان و مهتران مشايخ ، دهاقين و مزارعان ، ارباب حرف و ساير طبقات اهالى آن حوالى . . . آن است كه فرزند اعز امجد ابقاء اللّه را مالك ناحيهء مذكور دانسته ، نواب ديوان او را متصرف آن بقعه شناسند و فرمان و رعاياى آن موضع رعا هم اللّه مأمورند بدانكه مطاوعت متابعت نايبان آن درگاه نمايند بدين دولت كه ايشان را دست داده سجده شكر ربانى به جاى آرند . . . » « 2 » گاه سلاطين و فرمانروايانى كه موقعيت سياسى خود را مستحكم مىديدند ، با امارت و حكومت افرادى از خاندانهاى قديم در گوشه و كنار مملكت موافقت مىكردند . چنان كه سلطان سنجر با ادامهء حكومت تاج الدين ابو الفضل نصر بن خلف در سرزمين سيستان ( نيمروز ) موافقت نمود و به موجب فرمانى همگان را به اطاعت او خوانده . اينك جملهاى چند از آن فرمان : « در هيچ عهد از عهود ملوك خدمتكارى مخلص و دوستدار و هواخواه ناصحتر از برادر تاج الدوله و الدين ملك نيمروز ادام اللّه تأييده هيچ پادشاه جهاندار را نبوده است .
. . . در اين وقت ولايت « فراه » به انعام به دو ارزانى داشتيم . . . تا عمال و شحنگان و نواب امين و سديد و خداىترس كوتاهدست گمارد و در استمالت و انجاز و تخفيف و ترفيه ايشان كوشد و حرمت اهل علم و زهاد و عباد رعايت كند . . . مفسدان و اهل فساد و فتنه و عصيان را ماليده دارد و در نفى و زجر ايشان به اقصى الغايه برسد و در سراى ايالت و امارت بر متظلمان و درماندگان و اصحاب حوايج گشاده دارد . . . و انصاف مظلومان از ظالمان بستاند و ميان وضيع و شريف حكمى عدل باشد ، سبيل كافهء اعيان و قضات و ائمه و سادات و رؤسا و عمال فراه و مضافات آن ادام اللّه عزهما آن است كه والى خويش . . . تاج الدوله والدين ملك نيمروز را دانند . . . و اوامر و
هامش
( 1 ) . تركستاننامه ، پيشين ، ص 689 .
( 2 ) . مؤيد ثابتى ، استاد و نامههاى تاريخى ، پيشين ، ص 16 .