تفتيش اعمال حكمران خراسان بود ، مراتب بيدادگرى او را محرمانه به خواجه اطلاع مىدهد تا در موقع مقتضى مظالم ابو الفضل سورى را به اطلاع سلطان مسعود برساند و او را از عواقب شوم ستمگرى سورى كه ممكن بود به گرويدن مردم آن سامان به حكومت تركمانان سلجوقى منتهى گردد ، مطلع و باخبر سازد . ابو الفضل بيهقى در كتاب خود اين قطعه را كه معرف وضع ناگوار خراسان و مظالم سورى است ذكر مىكند :
اميرا به سوى خراسان نگر * كه سورى همى بند و ساز آورد
اگر دست شومش بماند دراز * به پيش تو كار دراز آورد
هرآن گله كو را به سورى دهى * چو چوپان بد ، داغ بازآورد
رشوههاى سورى به سلطان مسعود
در تاريخ بيهقى به تفصيل ، بيدادگرىهاى ابو الفضل سورى صاحب ديوان خراسان و هديهها و رشوههايى كه وى به مسعود داده و مشكلات و بحرانهايى كه متعاقب اين ستمگرىها در خطهء خراسان پديد آمده است ، به زبانى گويا و حكمتآميز توصيف و بيان مىكند :
« . . . بو الفضل سورى معز ، از نشابور دررسيد و پيش آمد به خدمت ، و هزار دينار نشابورى نثار و عقدى گوهر سخت گرانمايه پيش امير نهاد . . . چندان جامه و ظرايف و زرينه و سيمينه و غلام و كنيزك و مشك و كافور و عناب و مرواريد و محفورى و قالى و كيبش و اصناف نعمت بود در اين هديهء سورى كه امير و همهء حاضران به تعجب بماندند ، كه از همهء شهرهاى خراسان و بغداد و رى و جبال و گرگان و طبرستان ، نادرتر چيزها به دست آورده بود و خوردنىها و شرابهاى درخور اين ، و آنچه زر نقد بود در كيسههاى حرير و سرخ و سبز ، و سيم در كيسههاى زرد ديدارى . . . امير فرمود تا در نهان هديهها را قيمت كردند . چهار بار هزار - هزار درم آمد . امير مرا كه بو منصورم ، گفت نيك چاكرى است اين سورى ، اگر ما را چنين دو سه چاكر ديگر بودى ، بسيار فايده حاصل شدى . گفتم « همچنان است . » و زهره نداشتم كه گفتمى از رعاياى خراسان بايد پرسيد كه بديشان چند رنج رسانيده باشند به شريف و وضيع تا چنين هديه ساخته آمده است . . . سورى مردى متهور و ظالم بود . . . و از آنچه ستد ، از ده درهم پنج سلطان را داد . و آن اعيان مستأصل شدند و نامهها نبشتند به ماوراء النهر و رسولان فرستادند ، و به اعيان تركان بناليدند ( يعنى تركمانان را به تصرف خراسان دعوت كردند ) . . . و منهيان را زهره نبود كه حال سورى را به راستى انها كردندى : تا خراسان به حقيقت در سر ظلم و درازدستى وى شد ، و آن شكست ( يعنى شكست مسعود از تركمانان در دندانقان ) روى داد . . . » « 1 » بيهقى در پايان اين سخن زبان به نصيحت مىگشايد و خطاب به آزمندان روزگار مىگويد : ندانم تا اين نوخاستگان درين دنيا چه بينند كه فراخيزند و مشتى حطام گرد كنند و بهر آن خون ريزند و منازعت كنند و آنگاه او را آسان
هامش
( 1 ) . تاريخ بيهقى ، فياض ، ص 724 .