مسير آمدهايم تا استغاثت كرده بيچارگى و درماندگى خود را تقرير كنيم ، مأمون گويد زبان به دشنام او گشادم و گفتم دروغ مىگويى چه من آن عامل را به كوتاهدستى و رعيتپرورى و داد و عدل و خداىترسى اعتقاد دارم و گمان من آن است كه او در صفات رضيه و حسن معاش با بندگان خداى تعالى و نيكنفسى و خيرانديشى رعايا عديل و نظير ندارد . آن مرد گفت من دروغ گفتم و امير راست مىگويد كه آن عامل بر اين صفات موصوف است ، اما خداى تعالى امير را بر تخت خلافت جهت آن نشانده كه ساكنان ربع مسكون از انعام و احسان او بسويت بهرهور گردند .
و از انصاف امير دور مىنمايد كه اثر عدل اين عامل به ولايت ما مخصوص گردد . . . گفتم قم فى غير حفظ اللّه كه من آن عامل را از عمل كوفه عزل كردم و بعد از اين هركه را صلاح دانيد به جاى او نصب كنم . . . » « 1 »
مظالم و بيدادگرىهاى عمال هارون و ديگر خلفاى عباسى ، به مردم ايران نشان داد ، كه تنها راه نجات ، مبارزه با دستگاه خلافت است .
« . . . كارگزاران و گماشتگان ، امارت و وزارت را ، از خليفه اجاره مىكردند و در مدت مأموريت خويش از هيچگونه بيداد و ستم روگردان نبودند .
خليفه نيز احيانا به طمع آنكه ، دسترنج تبهكارىهاى چندين ساله آنان را به عنوان « مصادره » از آنها بستاند از آنان مؤاخذه نمىكرد . »
مردم ، حتى « دهقانان » و « بازرگانان » در زير بار جور و فشار عمال ولايات خرد و فرسوده شده بودند . . . در مقابل اين فجايع و مظالم فقط قيام و شورش ، روزنهء اميدى مىگشود ، حمزة بن آذرك وقتى بر ضد نارواييها برخاست ، گفت : « نگذاريد كه اين ظالمان بر ضعفا جور كنند . »
در خراسان و سيستان و كرمان بسيارى از ستمديدگان دعوت او را اجابت كردند . . . بسيارى از كسانى كه با او بودند از خوارج ايرانى بودند ، نكته جالب توجه اينست كه در قيام خوارج ، ايرانيانى كه از دستگاه حكومت ، ستمديده و ناراضى بودند با عربان همداستان مىشدند ، و هرگز ملاحظه برترىهاى نژادى در ميان نبود خاصه كه بيشتر خوارج لازم نمىدانستند كه خليفه مسلمانان از عرب و قريش باشد و همين امر موجب انتشار افكار و تعاليم آنها در ميان ايرانيان بود . . . در تاريخ سيستان مىبينيم كه وقتى عامل خليفه از بيم حمزه از سيستان گريخت وى « مردمان سواد سيستان را بخواند و بگفت يك درم خراج و مال بيش به سلطان ندهيد ، چون شما را نگاه نتواند داشت و من از شما هيچ نخواهم و نستانم كه من بر يك جاى نخواهم نشست . » « 2 »
. . . وقتى كار خوارج در خراسان بالا گرفت على بن عيسى در اين كار فروماند ، ناچار نامهاى به هارون نوشت و وى را آگاه كرد « كه مردى از خوارج سيستان برخاسته است و به خراسان و كرمان تاختنها همى كند و همه عمال اين سه ناحيت را بكشت و دخل برخاست و يك درم و يك
هامش
( 1 ) . روضة الصفا ، ج 3 ، ص 468 .
( 2 ) . تاريخ سيستان ، ص 158 .