قصب ، و با ايشان پنج پيل نر آوردند و دو ماده ، نران با گيسوانهاى ديبا و آيينهاى زرين و سيمين ، و مادگان با مهدهاى زر و كمرها و ساختهاى مرصع به جواهر بدخشى پيروزه ، و اسبان گيلى و دويست اسب خراسانى با جلهاى ديبا ، و بيست عقاب و بيست شاهين و هزار اشتر آوردند .
دويست پالان و افسارهاى ابريشمين ، ديباها دركشيده در پالان و جوال سخت آراسته و سيصد اشتر از آن با مخمل و مهد ، بيست با مهدهاى بزر و پانصد هزار و سيصد پاره بلور از هردستى ، و صد جفت گاو و بيست عقد گوهر سخت قيمتى و سيصد هزار مرواريد و دويست عدد چينى فغفورى از صحن و كاسه و غيره كه هريك از آن در سر كار هيچ پادشاهى نديده بودند . و دو هزار چينى ديگر از لنگرى و كاسههاى كلان و خمرههاى چينى كلان و خرد ، و انواع ديگر و سيصد شادروان و دويست خانهء قالى و دويست خانهء محفورى ، چون اين اصناف نعمت به مجلس خلافت و ميدان رسيد ، تكبيرى از لشكر برآمد و دهل و بوق زدند ، آنچنانكه كس مانند آن ياد نداشت و نخوانده بود و نشنوده .
هارون الرشيد روى سوى يحيى برمكى كرد و گفت : « اين چيزها كجا بود در روزگار پسرت فضل ؟ يحيى گفت : زندگى امير المؤمنين دراز باد ، اين چيزها در روزگار امارت پسرم در خانههاى خداوندان اين چيزها بود ، به شهرهاى عراق و خراسان . هارون الرشيد ازين جواب سخت خيره شد ، چنانكه آن هديه بر وى منغص شد ! . . . چون بار بگسست ، هارون الرشيد با يحيى خالى كرد و گفت اى پدر چنان سخن درشت دى در وى بگفتى ، چه جاى چنان حديث بود ، يحيى گفت زندگى خداوند دراز باد ، سخن راست و حق درشت باشد . . . تا در ميان كارم البته نصيحت بازنگيرم و كفران نعمت نورزم ، منهيان را زهره نيست كه آنچه رود بازنمايند و رعاياى خراسان را ناچيز كرد و اقويا و محتشمان را بركند و ضياع و املاك بستد و لشكر خداوند را درويش كرد . . .
بدين همه كه فرستاد نبايد نگريست كه از ده درم كه بستده است دو يا سه فرستاده است و بدان بايد نگريست كه ساعت تا ساعت خللى افتد كه آن را در نتوان يافت كه مردم خراسان چون از خداوند نوميد شوند از تركان مدد خواهند . » « 1 »
نهتنها هارون الرشيد ، بلكه ساير خلفاى عباسى نيز به منافع اجتماعى مردم بىاعتنا بودند ، مؤلف روضة الصفا دربارهء مأمون كه خليفهاى آزادانديش بود چنين مىنويسد :
در زمان مأمون عدهاى از كوفيان به درگاه خلافت آمدند و از حاكم خود شكايت كردند .
« مأمون گفت شخصى را از ميان خود انتخاب كنيد كه به اختصار سخن گويد . آنان شخصى را برگزيدند و آن مرد خطاب به مأمون گفت عامل تو بدترين عمال است در روى زمين ، زيرا كه در سال اول كه به ولايت ما آمد ، اثاث بيت و فرش فراوانى را فروخته به وى داديم و در سال دوم ذخاير و عقار خود را به معرض بيع آورد ثمن آن را تسليم او نموديم و امسال به پايتخت خلافت
هامش
( 1 ) . تاريخ بيهقى ، ص 416 .