همواره براى حيثيت فردى و اجتماعى مردم ارزش و احترام قايل بودند . آنها مىخواستند در كشورى زندگى كنند كه افراد آن باشخصيت و مقاوم باشند و در برابر هرزورگو و ستمگرى سر تعظيم فرود نياورند و خود را تا حد « غلام و چاكر » تنزل ندهند . متجاوز از هشت قرن پيش يعنى در دورانى كه ظلم و استبداد قرون وسطايى سراسر گيتى را فراگرفته بود ، غزالى مىنويسد كه « بر سلاطين و توانگران جز سلام روا نبود ، اما دست بوسيدن و پشت دوتا كردن و سر فرود آوردن اينهمه نشايد . . . بعضى از سلف مبالغت كردهاند و جواب سلام ظالمان ، ندادهاند تا استخفاف كرده باشند بر ايشان به سبب ظلم . . . » غزالى از آن دسته دانشمندانى ، كه زبان به مدح ستمگران مىگشايند به زشتى ياد مىكند و مىگويد هركسى از سلطان عملى ناروا ديد بايد زبان به نصيحت او بگشايد و او را از كارهاى ناصواب بازدارد و هرگاه كسى نزد سلطان رفت ، بايد « دروغ نگويد ، ثنا نگويد و نصيحت درشت بازنگيرد و اگر ترسد نصيحت به تلطف بازنگيرد . . . » « 1 »
رفتار بعضى از سلاطين با مردم
چنان كه ديديم در دوران بعد از اسلام نيز رفتار سلاطين با مردم ، مقرون به عدل و انصاف نبود . بىاحترامى به حيثيت و مقام انسانى و تجاوز به حقوق فردى و اجتماعى از طرف كليه زورمندان به طبقات محروم و بىپناه اجتماعى امرى عادى و معمولى بود . با وجود قدرت نامحدود و استبداد مطلق اكثر سلاطين ، گاه مردان مصمم و بشردوستى پيدا مىشدند كه از سر خيرخواهى به اعمال نارواى آنان خرده مىگرفتند . و خداوندان قدرت را از عواقب شوم بيدادگرى برحذر مىداشتند و ما نمونهيى چند از آراء و عقايد اين رادمردان را در اين كتاب آوردهايم . اكنون براى اطلاع خوانندگان از اوضاع سياسى و اجتماع آن روزگار و مظالم نامحدود بعضى از سلاطين ، مطلبى چند از منابع مختلف تاريخى عينا يا به اختصار نقل مىكنيم :
مؤلف روضة الصفا مىنويسد كه : محمد بشير مردى معتبر بود ، روزى عمرو ( برادر يعقوب ليث ) او را مخاطب ساخت و گفت : « جرايم تو بسيار است » و آغاز تعداد آن كرد . محمد بشير به فراست دريافت و گفت : « زياده از پنجاه بدره زر ندارم و آن را به خزينه خواهم سپرد احتياج نيست كه مرا بجرايم ناكرده منسوب سازى . . . » « 2 »
عمرو خشنود شد و مراتب عقل و كياست او را تأييد كرد !
مؤلف تذكرة الشعرا ضمن گفتگو از جريان قتل قابوس بن وشمگير ، از مظالم اين پادشاه ستمگر سخن مىگويد ، « چون فخر الدوله وفات يافت قابوس قصد جرجان و مملكت موروث خود كرد و به دست آورد و در آن حين به دست حاجبان خود با سعى فرزندش منوچهر در قلعه « جناشك » كه از اعمال بسطام است شهيد شد . و سبب قتل امير قابوس آن بود كه مردى به غايت متكبر و بدخو و بيشتر اكابر بر دست او هلاك شدند و او در ريختن خون حرص تمام داشت .
هامش
( 1 ) . كيمياى سعادت ، پيشين ، ص 299 به بعد ( به اختصار )
( 2 ) . روضة الصفا ، پيشين ، ج 4 ، ص 19