سد جوع پيدا نمىشود و اداره لشكر و چهارپايان در چنين شرايطى ، بسيار دشوار است .
پس از آنكه اعيان از مذاكره با امير مأيوس شدند ، به وسيلهء دو تن از نزديكان ، بار ديگر مشكلات كار را به او گوشزد كردند . ولى اندرز هيچيك از بزرگان در وى مؤثر نيفتاد و دشنام داد و گفت شما همه قوادان زبان در دهان يكديگر كردهايد و نمىخواهيد تا اين كار برآيد تا من درين رنج مىباشم و شما دزدى مىكنيد ، من شما را جايى خواهم برد كه همگان در چاه افتيد و هلاك شويد تا من از شما و از خيانات شما بر هم و شما نيز از ما برهيد ، ديگر بار كس به سوى من در اين باب پيغام نيارد كه گردن زدن فرمايم . بالاخره امير ، علىرغم اندرز بزرگان ، راه مرو پيش گرفت . و در اين سفر ، خودسرانه ، رنجها و خسارات بسيار ديد . تعداد كثيرى از سربازان و ستور در اثر گرسنگى و تشنگى جان سپردند و غالبا بين سران سپاه بر سر نان و آب و علف جنگ و جدال در مىگرفت . و خود او در معرض خطر افتاد يكى از سرداران با من گفت : « ما را شرم آيد از خداوند كه بگويم مردم ما گرسنه است و اسبان سست كه چهار روز است تا كسى آرد و جو نيافته است از ما . و هرچند چنين است تا جان بزنيم و هيچ تقصير نكنيم . » بالاخره در طى نبردها ، عده كثيرى جان دادند و 370 غلام راه خيانت سپردند و به تركمانان پيوستند « يكديگر را گرفتند و آواز دادند كه يار يار ! و حمله كردند به نيرو . » پس از اين جريان ، نظام جنگى به هم خورد . بسيارى از سپاهيان امير رو به هزيمت نهادند و با آنكه مسعود خود دليرانه مىجنگيد ، به علت پراكنده شدن ميمنه و ميسره سپاه چارهاى جز فرار نديد و براى اولين بار طعم تلخ استبداد و خودسرى را چشيد .
به طورى كه ابو الفضل بيهقى نوشته ، پس از شكست بزرگ امير مسعود از تركمانان ، بنا به پيشنهاد بيهقى ، بوحنيفه اسكافى قصيدهء انتباهى زير را براى امير فرستاد كه بيتى چند از آن نقل مىشود :
شاه چو دل بركند ز بزم و گلستان * آسان آرد به چنگ مملكت ، آسان !
وحشى چيزىست ملك و ، دانم از آن ، اين * كو نشود هيچگونه بسته به آنسان
بندش عدل است ، چون به عدل ببنديش * انسى گيرد همه ، دگر شودش سان
شاه چه داند كه چيست خوردن و خفتن ؟ * اين همه دانند كودكان دبستان
شاه چو در كار خويش باشد بيدار * بسته عدو را برد ز باغ به زندان
مار بود دشمن و به كندن دندانش * زو مشو ايمن اگرت بايد دندان
از عدو آنگاه حذر كه ، شود دوست * و زمغ ترس آن زمان كه ، گشت مسلمان
شاه چو بر خود عباى عُجب كند راست * خصم بدردش تا ببند گريبان
غره نگردد به غز و پيل و عمارى * هر كه بديده است ذل اشتر و پالان
مرد هنرپيشه خود نباشد ساكن * كز پى كارى شده است گردون گردان