تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١

رفتار نصر بن احمد سامانى

بيهقى در كتاب خود به سلاطين اندرز مىدهد كه تنها در معالجهء امراض جسمى خود كوشا نباشند ، بلكه روح و فكر خود را نيز با داروى خرد و انديشه درمان بخشند . و سپس مىنويسد « . . . چنان خواندم در اخبار سامانيان كه نصر احمد سامانى هشت ساله بود كه از پدر بماند ، كه احمد را به شكارگاه بكشتند . و ديگر روز آن كودك را بر تخت ملك بنشاندند به جاى پدر . آن شيربچه ، ملك‌زاده‌يى سخت نيكو برآمد و بر همه آداب ملوك سوار شد و بىهمتا آمد . اما در وى شرارتى و زعارتى و سطوتى و حشمتى به افراط بود و فرمانهاى عظيم مىداد از سر خشم ، تا مردم از وى در رميدند . و با اين‌همه به خرد رجوع كردى و مىدانست كه آن اخلاق سخت ناپسنديده است . يك روز خلوتى كرد با بلعمى كه بزرگتر وزير وى بود و بوطيب مصعبى صاحب‌ديوان رسالت . و هردو يگانه بودند . در همه ادوات فضل ، و حال خويشتن بتمامى با ايشان راند و گفت : من مىدانم كه اين كه از من مىرود خطايى بزرگ است . و ليكن با خشم خويش برنيايم و چون آتش خشم بنشست پشيمان مىشوم . و چه سود دارد كه گردنها زده باشند و خانمانها بكنده و چوب بىاندازه به كار برده تدبير اين چيست ؟ ايشان گفتند : مگر صواب آن است كه خداوند ، نديمان خردمند ايستاداند نزد خويش ، كه در ايشان با خرد تمام كه دارند رحمت و رأفت و حلم باشد . . . نصر احمد را اين اشارت سخت خوش آمد . . . و گفت : من چيزى ديگر برين پيوندم تا كار تمام شود . . . كه هرچه من در خشم فرمان دهم ، تا سه روز آن را امضا نكنند تا در اين مدت آتش خشم من سرد شده باشد و شفيعان را سخن به جايگاه افتد . . . عقوبت به مقتضاى شريعت باشد چنان‌كه قضات حكم كنند و برانند . بلعمى گفت و بوطيب ، كه هيچ نماند و اين كار به صلاح باز آمد . » « 1 » بيهقى در تاريخ خود ضمن شرح حال محمود ، يكى از بوالهوسيهاى او را توصيف مىكند و مىنويسد : كه اياز تركى بود از غلامان او كه محبوب و معشوق او بود . در ايام رنجورى همواره حال اياز به اطلاع سلطان محمود مىرسيد . روزى نديم اياز نامه‌اى براى سلطان آورد كه در آن نوشته بود كه حال اياز بهتر است ، تب او قطع شده ، حمام كرده و به دستور پزشك شوربا خورده و يك دست شطرنج‌بازى كرده و گاه استراحت نمود و « روى به سوى ديوار كرد و آهى سرد بركشيد . » محمود گفت : « آنكه نامه نوشته و آن‌كه انشا كرده هريك را پانصد چوب بزنيد . . . » زيرا ننوشته‌اند كه آه اياز از چه سبب بود . . .

نتيجه استبداد سلطان مسعود

بيهقى ضمن شرح حوادث سال 431 مىنويسد هنگامى كه امير بدون توجه به مشكلات راه و قحطى و بىآبى ، عزم مسافرت به مرو نمود ، تمام بزرگان و سپهسالاران نگران و ناراحت شدند زيرا كه مىدانستند در خط سير امير در اثر قحط و غلا و خشك شدن قنوات و چشمه‌ها ، چيزى براى
هامش
( 1 ) . تاريخ بيهقى ، پيشين ، ص 106
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 101 | مرتضى راوندى