عاقبت اركان دولت از وى متنفر شدند و منوچهر را به روى بيرون آوردند تا او را گرفته محبوس ساختند . و در اثناى حبس به قتل وى رضا داد . گويند در وقتى كه منوچهر ، قابوس را گرفت و به عبد إله جماز سپرد كه او را در قلعه ماران جرجان محبوس سازد ، در راه قلعه امير قابوس از عبد إله سؤال كرد كه آخر شمايان را چه برين داشت كه بر آزار من جرأت نموديد ؟ عبد إله گفت اى امير تو مردم را بسيار كشتى ، از اين جهت تو را حبس كردند . امير قابوس گفت كه خلاف اين است ، من مردم را كمتر مىكشتم از اين جهت به اين بلا گرفتار شدم اگر مردم را بسيار مىكشتمى ، اول ترا مىكشتم . و امروز بدين خوارى به دست تو گرفتار نمىشدم . »
ابو الفوارس حاكم كرمان كه يكى از فرزندان بهاء الدوله بود با مردم با ظلم و ستم رفتار مىكرد و هروقت مست بود جمعى بىگناه را به كشتن مىداد و اين روش ظالمانه را در حق اعيان مملكت و طبقات ممتاز نيز اعمال مىنمود . در روضة الصفا آمده « ابو الفوارس چون شراب خوردى ، اصحاب و ندماء مجلس را به ضرب تأديب نمودى . نوبتى در سرمستى فرمان داد كه وزير را دويست تازيانه زدند و چون هشيار شد ، به طلاق سوگند داد كه با كسى نگويد . . . »
انتظارات مردم از سلاطين
مردم در قبال پرداخت ماليات ، از سلاطين و مأموران و حكام او ، انتظار امنيت ، عدالت و دادگسترى داشتند . و چون از تمام مقامات مسئوول مأيوس مىشدند ، با تحمل مشقات فراوان به پايتخت مىآمدند و از شخص پادشاه استمداد مىجستند . « عامل نسا و ابيورد خانهء پيرزنى به عصب بگرفت ، پيرزن به غزنين آمد و از وى به سلطان شكايت كرد ، محمود فرمود فرمانى به عامل نسا نوشتند كه از املاك وى دست بدارد . زن نامه بستد و شادان نزد عامل بازگشت و فرمان به دو بنمود . وى بدان فرمان اعتنائى نكرد . پيرزن ديگر بار ، راه غزنين پيش گرفت و قصه به سلطان بازگفت . محمود در آن زمان به كارى مشغول بود ، در خشم شد و گفت بر ما بود كه گوش به تظلم تو دهيم و فرمان بر دفع ظالم بنگاريم . اگر وى نامه نخواند ، برو خاك بر سر كن . پيرزن گفت تو را فرمان نبرند . من چرا خاك بر سر كنم ؟ خاك بر سر آن پادشاه بايد كرد كه حكم وى را در زمانه نخوانند . چون محمود اين سخن از زن بشنيد از گفتار خود پشيمان شد و گفت آرى خاك بر سر مرا بايد كرد نه ترا . . . » « 1 » در تاريخ يزد ضمن گفتگو از اتابكان يزد ، از سلطان قطب الدين و فعاليتهاى عمرانى او سخن مىگويد و مىنويسد : « از راويان ثقاة شنيدم كه كاروانى از جانب خراسان به يزد آمد و در ريگ فيروزى فرود آمدند . شب ، عيارى به آن كاروان در رفت و يك بسته ابريشم بدزديد ، روز ديگر صاحبش نزد سلطان آمد و قضيه خود بازگفت . سلطان فرمود چرا به خواب رفتى كه دزد ابريشم برد ؟ او در جواب گفت كه من پنداشتم كه تو بيدارى . » « 2 »
هامش
( 1 ) . معين الدين اسفزارى ، روضات الجنات
( 2 ) . جعفرى ، تاريخ يزد ، به اهتمام ايرج افشار ، ص 70