بندرت بعضى از شعراى با شخصيت ، دربار سلاطين و امرا را همچنانكه بوده توصيف كردهاند ، چنان كه ناصرخسرو مىگويد :
چه ناخوبست ديدار بزرگان * شدن چون يوسف اندر چنگ گرگان
همه خود بدتر از فرعون مغرور * چو نمرود از پر يك پشه رنجور
ملك چون خواست حاضر گشت بر در * گروهى ديو بيند در برابر
يكى چون افعيان سرشكسته * يكى چون عقرب دم بر شكسته
كه گر اصحاب كهف آيد بريشان * نمايد كمتر از سگ در نظرشان
سلامش را جواب از ناز ندهند * وگر گويد جوابش ، باز ندهند
بياويزند عيسى را به خوارى * سم خر را خرند از خاكسارى
چنانكه گفتيم ، نظر به قدرت و اختيارات نامحدودى كه سلاطين داشتند ، همواره بر مردم خيرخواه و نيكانديش و متفكرين و فلاسفهء زمان ، سعى كردهاند از راه پند و اندرز ، آنان را به راه راست هدايت و از سياست تجاوزكارانه و ظلم و بيدادگرى آنان جلوگيرى كنند .
با تمام اين تعاليم و اندرزها ، اكثريت مردم ايران و ديگر ممالك شرق نزديك ، از روزگار قديم ، از سه نعمت بزرگ امنيت ، آزادى و عدالت اجتماعى بىنصيب بودند . ماليات يعنى حاصل كار و كوشش اكثريت مردم ، بيشتر به مصارف غير ضرورى مىرسيد .
شاه از بيت المال مردم و جواهراتى كه از راه غارتگرى به كف آورده بود ، به شعراى متملق و اطرافيان خود بذل و بخشش مىكرد . داستان ولخرجيهاى سلطان محمود را به شعراى چاپلوس دربارى ، همه مىدانند . بيهقى در مورد فرزند او ، سلطان مسعود مىنويسد : « . . . و آنچه شعرا را بخشيدى خود اندازه نبود . چنانكه در يك شب علوى زينبى را كه شاعر بود ، يك پيلوار درم بخشيد و هزار هزار درم ، چنانكه عيارش در ده درم نقره نه و نيم آمدى . و فرمود تا آن صلهگران را در پيل نهادند و به خانه علوى بردند و هزار دينار و پانصد و ده هزار درم كموبيش را خود اندازه نبود . . . » « 1 »
بيهقى مسافرت مسعود را در ربيع الاول 422 به كرانه جيحون ، توصيف مىكند « . . . امير در كشتى نشست و غلامان و مطربان در كشتيهاى ديگر نشسته بودند همچنان براندند تا پاى قلعه . . . كوتوال و جمله سرهنگان زمين بوسه دادند و نثار كردند و پيادگان نيز به زمين افتادند و از قلعه بوقها بدميدند و طبلها بزدند و نعرهها برآوردند و خوانها برسم غزنين روان شد ، از بردگان و نخجير و ماهى و آچارها و نانهاى پخته . و امير را از آن سخت خوش آمد . و مىخوردند و شراب روان شد و آواز مطربان از كشتى برآمد . و بر لب آب مطربان ترمذ و زمان پايكوب و طبلزن ، افزون از سيصد تن دست به كار بردند . و پاى مىكوفتند و بازى مىكردند و از اين باب چندانكه
هامش
( 1 ) . تاريخ بيهقى ، به تصحيح فياض ، پيشين ، ص 157 ( به اختصار )