تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 78

مساهمون:

ص٧٨
حكومت مأمون : مسعودى مىنويسد : يك نفر نزد مأمون رفت و از او اجازهء سخن خواست ، مأمون گفت : « هرچه مايه رضاى خداست بگو . » گفت : « به من بگو اينجا كه نشسته‌اى به اجماع و رضاى مسلمانان نشسته‌اى يا به زور نشسته‌اى ؟ » گفت : « نه به اجماع مسلمانان نشسته‌ام نه به زور ، پيش از من سلطانى بود كه كار مسلمانان را به عهده داشت و مسلمانان خواه و ناخواه به او تسليم شده بودند و او وليعهدى را از پس خويش به من و يكى ديگر داد و از حاجيانى كه در بيت اللّه الحرام بودند براى من و يكى ديگر بيعت گرفت كه آنها نيز خواه يا ناخواه بيعت كردند . كسى كه همراه من براى او بيعت گرفته بودند به راهى كه مىرفت رفت . و چون نوبت به من رسيد . . . براى حفظ مسلمانان و جهاد با دشمنان اسلام و حفظ و دستگيرى اهل اسلام اين كار را به عهده گرفتم تا مسلمانان دربارهء يكى كه مورد رضايت همه باشد اتفاق كنند . . . » « 1 » همچنين در حبيب السير آمده است : « در آن ايام كه عبد الله مطيع به فرمان ابن زبير به كوفه رسيد ، مردم را در مسجد جامع گرد آورد و خطبه خواند و در اثناى سخن بر زبان راند كه من در ميان شما به سيرت عمر بن خطاب و عثمان بن عفان سلوك خواهم كرد . در آن انجمن صايب بن مالك اسفرى به اشارت مختار كه يكى از حضار بود ، گفت : ايها الامير در سيرت عمر و عثمان سخنى نيست مگر خير . لكن مطلوب آن است كه در ميان ما به سنن سنيه امير المؤمنين على ( ع ) زندگى كنى ، و عامهء خلايق زبان به تحسين صايب گشودند و گفتند ، بر سخن او مزيد نيست ، عبد إله بن مطيع گفت : خاطر جمع داريد كه بر وفق رضاى شما معاش خواهم كرد ، و از منبر فرود آمد . . . » « 2 » متأسفانه اين سخنان ضمانت اجرا نداشت و اكثريت مردم اعمال فرمانروايان را مورد مطالعه و انتقاد قرار نمىدادند . با اينكه در دوران قبل از اسلام ، و پس از حملهء اعراب همواره متفكرين و صاحب‌نظران ايرانى ، سلاطين و امراى زمان را به بحث و مشاوره و راىزنى دعوت كرده‌اند ، كمتر امير و پادشاهى ديده شده كه براى حل و فصل مشكلات مملكتى ، از افكار و تجارب فرزانگان و كارشناسان استمداد جويد و نظر اكثريت را بر رأى نارساى خود مرجح شمارد . در كتاب التوسل بغدادى به لزوم مشورت با ارباب اطلاع در مهمات مملكتى اشاره شده است : « . . . 13 - و فرموديم تا در مهمات كه سانح شود و ملمّات كه واقع گردد با بزرگان حشم و مقدمان خدم و معتمدان و ثقات و كارديدگان و دهات ، كه عقل كامل ايشان گره‌گشاى بند نوايت باشد . . . بر قضيت
وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ
رود و به استبداد رأى خويش دربند استعداد دفع آن نشود . . . و كارها بعد از تدبير وافى و تفكر كافى بامضا رساند و حزم و احتياط را ديدبان سيادت و
هامش
( 1 ) . مروج الذهب ، پيشين ، ج 2 ، ص 434 ( به اختصار ) ( 2 ) . حبيب السير ، جز دوم ، از جلد دوم ، ص 50
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 78 | مرتضى راوندى