آورد ، ابو العباس دينورى ايشان را پيدا كرده پيش مأمون برد . » « 1 » مأمون از ايشان پرسيد كه به چه سبب اين امر شنيع از شما صادر شد ؟ ايشان مىگفتند كه تو ما را فرمودى كه او را بكشيم ، اكنون از ما قصاص مىخواهى ؟ گفت شما را به اقرار شما كه او را كشتهايد ، بكشم . و بدين دعوى كه من شما را فرمودهام از شما بينه و دليل مىخواهم ؛ پس به فرمود تا همه را بكشتند . « 2 »
« مأمون مىگفت : اين بتر كه مرا دروغ مىبندند ؟ و فضل مرا دست راست بود ، و كسى دست راست نبرد . » « 3 »
اما معلوم بود كه اين تظاهرات جنبهء ديگر دارد و شايد هم از ترس طرفداران فضل ، ايرانيان و برادرش حسن بود و صاحب مجمل التواريخ هم گفته است « اينهمه در جهت برادرش مىكرد ، حسن كه او امير عراقين بود به واسط . » « 4 »
« بعد از مراسم تعزيت فضل ، مأمون طبل رحيل فروكوفته از سرخس به طوس رفت و در آن سرزمين امام رضا از دارفنا به بقا رفت و مأمون در سنه اربع و مائين 20 هجرى به بغداد درآمد . » « 5 »
نمونهء ديگر : پس از مرگ البارسلان ، برادر او و عم ملك يعنى قاورد دعوى استقلال كرد و كرمان و فارس و اصفهان را بگرفت ، در جنگى كه بين دو حريف درگرفت ، سرانجام ملكشاه فاتح شد ، در پايان جنگ از لشگريان به وسيله خواجه نظام الملك حقوق و مزاياى بيشترى طلب كردند ، و خواجه به حكم سياست قبول كرد كه در اين باب با سلطان سخن گويد .
« شب رمزى ازين معنى با سلطان بگفت و صلاح و فساد كار را روشن كرد . » « 6 » در واقع خواجه محترمانه به ملكشاه گفته بود درست كه قاورد عموى شاه است . ولى بههرحال اگر سلطنت خواهد ، بايد از قوم و خويشى چشم بپوشد كه « سياست پدر و مادر ندارد . و به صلاحديد خواجه همان شب « قاورد را زهر چشانيدند و هردو چشم پسرش را ميل كشيدند . » « 7 » يا قاورد را شربت دادند . . . فردا صبح كه لشكر به تقاضاى جواب بازآمدند ، خواجه گفت : دوش از اين معنى چيزى با سلطان نيارستم گفت ، كه متفكر بود و تنگدل و مجال سخن نماند . به سبب آنكه قاورد دوش از سر ضجرت ، زهر از نگين انگشترى در مكيده بود سلطان بسيار از پادزهر هندى و ترياق به وى داد . اما چون در اعضاء و امعاء پراكنده بود و اجل رسيده نافع نبود ، جان بداد . » « 8 » بعد ازين پاسخ عجيب ! « لشكريان جملگى دم دركشيدند و كس ديگر حديث نانپاره نكرد ( راحة الصدور ) » از ديرباز بعضى از صاحبنظران شرق و غرب معتقد بودند كه تفويض
هامش
( 1 ) . روضة الصفا ، پيشين ، ج 3 ، ص 460 ( به تصرف )
( 2 ) . تجارب السلف ، ص 159
( 3 و 4 ) . مجمل التواريخ و القصص ، ص 352
( 5 ) . روضة الصفا ، همان ج 3 ، ص 61 - 460 به نقل از آسياى هفتسنگ ، باستانى پاريزى ، ص 284
( 6 و 7 ) . سلجوقنامهء ظهيرى ، ص 30
( 8 ) . آسياى هفتسنگ ، دكتر باستانى پاريزى ، ص 304