تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 77

مساهمون:

ص٧٧
خواهد آورد . 8 قرن پيش ، نصراله منشى با استادى تمام اعلام خطر مىكند و به مردم روزگار خود مىگويد : « . . . هركه بر پشت كرهء خاك دست خويش مطلق ديد ، دل او چون سر چوگان بر همگنان كره شود و بر اطلاق فرق مردمى و مروت را زير قدم بسپرد و روى وفا و آزرم را خراشيده گرداند . . . » قرن‌ها بعد ، همين معنى را آلن با عبارتى ساده‌تر بيان نمود و گفت قدرت نامحدود منشأ فساد است . در كتاب مرزبان نامه اثر مرزبان بن رستم از آثار اواخر قرن چهارم هجرى كه بعدها به همت سعد الدين وراوينى به زبان درى برگردانيده شده است نيز جسته‌جسته از زبان حيوانات از لزوم عدالت اجتماعى سخن به ميان آمده است . از جمله ضمن داستان روباه با خروس مىخوانيم « . . . هيچكس مباد كه بر كس بيداد كند يا انديشه جور و ستم در دل بگذراند . تا از اقويا بر ضعفا دست تطاول دراز نبود و جز به تطول و احسان با يكديگر زندگى نكنند . چنان كه كبوتر هم‌آشيان عقاب باشد و ميش همخوابهء ذئاب ، شير در بيشه به تعرض شغال مشغول نشود و يوز دندان طمع از آهو بركند . و سگ در پوستين روباه نيفتد و باز كلاه خروس نربايد . . . » « 1 »

تأمين اجتماعى در عهد عباسيان

احمد امين ضمن توصيف اوضاع اجتماعى عهد عباسيان مىنويسد : « ثروت در آن زمان در يك لحظه پديد مىآمد . و در همان لحظه به باد مىرفت . زيرا موهبت و بخشش خلفا و امراء و سرداران در آن عصر ، حد و حساب و اندازه نداشت . همچنين مصادره و غارت اموال كسانى كه مورد خشم و غضب قرار گرفته بودند ، امرى عادى بود . گاه سلاطين و امرا با يك كلمهء تملق‌آميز هزارها درهم و دينار مىبخشيدند و چون بر كسى خشم مىگرفتند ، خون او را مىريختند و دارائى او را به يغما مىدادند عتابى وضع آن عصر را چنين تصوير مىكند : من آنها را ( يعنى ارباب قدرت را ) چنين مىبينم كه ده هزار درهم بدون جهت مىبخشند و بدون جهت هم شخصى را از بالاى كاخ سرنگون مىكنند . . . مفضل ضبى از طرف مهدى احضار شده بود ، او بيم آن را داشت كه مفسدين براى ريختن خون او سعايت كرده باشند ، فورا غسل كرد و كفن خود را آماده نمود و نزد خليفه رفت . . . خليفه از او پرسيد بهترين اشعار عرب از جهت تفاخر كدام است ؟ سپس چيزهاى ديگرى هم از او پرسيد و مورد عنايت او قرار گرفت . . . طبرى مىنويسد : « در آن دوره ( آغاز قرن سوم هجرى ) عده‌اى از سربازان و درباريان مرتكب فسق و فجور مىشدند ، مردم را آزار مىدادند زنها را از شارع مىربودند پسران خوبروى را با عنف به فساد مىكشانيدند ، راه و معبر را بر مردم مىبستند ، و به يغما و غارت مىپرداختند و كسى قادر به جلوگيرى نبود . . . زيرا آنها سپاه خليفه بودند . . . و كسى را ياراى مخالفت با آنان نبود . » « 2 »
هامش
( 1 ) . مرزبان‌نامه ، طبع ليدن ، ص 172 ( 2 ) . پرتو اسلام ، پيشين ، ج 2 ، ص 179
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 77 | مرتضى راوندى