مىكرد . چون به طلحك رسيد ، فرمود كه پالانى بياوريد و به دو دهيد . چنان كردند . چون مردم خلعت پوشيدند ، طلحك آن پالان در دوش گرفت و به مجلس سلطان آمد . گفت : اى بزرگان ! عنايت سلطان در حق بنده از اينجا معلوم كنيد كه شما همه را خلعت از خزانه فرمود دادن و جامهء خاص از تن خود بركند و در من پوشانيد . » « 1 »
رفتار مردان متقى با خلفا و سلاطين
با تمام قدرت و استبداد كه خلفا و سلاطين داشتند ، مردان مبارز و مجاهدى بودند كه كوچكترين انتظارى از دستگاه پرجبروت سلاطين نداشتند و در هرفرصتى كه دست مىداد روش ظالمانهء آنها را به باد انتقاد مىگرفتند .
شيخ عطار در تذكرة الاوليا در شرح حالات شيخ ابو الحسن خرقانى مىنويسد : « نقلست كه وقتى سلطان محمود . . . به زيارت شيخ ( مقصود شيخ ابو الحسن خرقانى است ) آمد ، رسول فرستاد كه شيخ را بگويند كه سلطانى ، براى تو از غزنين بدينجا آمد ، تو نيز براى او از خانقاه به خيمه او درآى ، و رسول را گفت : اگر نيامد اين آيت برخوان ، قوله تعالى
أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ
. رسول پيغام بگذارد شيخ گفت : مرا معذور داريد ، اين آيت برو خواندند ، شيخ گفت محمود را بگوييد كه چنان در اطيعو اللّه مستغرقم كه در اطيعو الرسول خجالتها دارم تا به اولى الامر چه رسد . رسول بيامد و به محمود بازگفت . محمود را رقّت آمد و گفت برخيزيد كه او نه از آن مردانست كه ما گمان برده بوديم . » « 2 »
گفتگوى دو زاهد با هارون الرشيد
به طورى كه بيهقى در تاريخ خود آورده است ، ابن سماك و عبد العزيز دو مرد پارسا بودند كه هرگز نزد سلاطين نمىرفتند . هارون براى وقوف بر احوال و افكار آنان تصميم مىگيرد به همراهى فضل ربيع از آنها ديدن كند .
نخست به منزل عبد العزيز آمدند ، چون وى از نماز فارغ شد ، به آنان سلام داد و از حال و غرض آنان پرسيد . فضل گفت : « امير المؤمنين است و براى تبريك به ديدار تو آمده است . » زاهد گفت : « مرا بايست خواند . تا بيامدى كه در طاعت و فرمان اويم . » سپس هارون مىگويد كه ما را اندرزى ده . زاهد او را به عدالت و دادگسترى ترغيب مىكند . هارون در پايان سخن يك كيسه زر به وى مىدهد ، زاهد مىگويد : چهار دختر دارم و اگر غم ايشان نيستى نپذيرفتمى . . . هارون برخاست و عبد العزيز تا در سراى بيامد . هنگام بازگشت هارون به فضل گفت : اين زاهد مردى قوى است ولى درم و دينار در وى كارگر است . سپس به منزل ابن سماك رفتند . پس از چندى ، ابن سماك نزد آنان آمد و از علت آمدن ايشان پرسيد . فضل گفت : امير به زيارت تو آمده است . زاهد گفت : « بدون اجازهء من چرا آمديد ، از من دستورى بايست به آمدن و اگر دادمى آنگاه بيامدى كه روا نيست مردمان را از حالت خويش درهم كردن . » فضل در جواب مىگويد كه هارون خليفهء
هامش
( 1 ) . همان كتاب ، ص 301
( 2 ) . تذكرة الاولياء ، با مقدمهء قزوينى ، باب 79 ، ص 175