مختلف گسيل شدهاند ، عدهاى انگشتشمار كاملا به اهميت مأموريت خود واقف بوده و از بيان حقايق خوددارى نمىكردهاند . پس از آنكه ابو المظفر جمحى از طرف خواجهء بزرگ ابو نصر احمد بن محمد بن عبد الصمد شيرازى وزير سلطان مسعود غزنوى ، با مقام صاحب بريدى به نيشابور ، مركز خراسان رفت تا اوضاع آن خطه را به خواجهء بزرگ اطلاع دهد ، وى شجاعانه تعدى و طمعكارى ابو الفضل سورى را نظما و نثرا به مقامات مسئول اعلام كرد و گفت ادامهء اين وضع سبب خواهد شد كه مردم خراسان براى رهائى از بيدادگريهاى اين حاكم جورپيشه به تركمانان سلجوقى روى آورند و در كارها اخلال عظيم پديد آيد . ولى مسعود كه شيفتهء رشوهها و هداياى اين مرد فاسد شده بود ، به اين اندرزها گوش نداد ، و بشد آنچه شد . قطعهاى از اين صاحب بريد فاضل و حقگو :
اميرا بسوى خراسان نگر * كه سورى همى بند و ساز آورد
اگر دست شومش بماند دراز * به پيش تو كار دراز آورد
هر آن گله كاو را به سورى دهى * چو چوپان بد ، داغ بازآورد
در بيت آخر مراد شاعر چوپان خائنى است كه پس از دستبرد و تجاوز به گلهء مخدوم به قصد فريبكارى و براى تبرئهء خود ، داغى را كه بر گوش و صورت گوسفند است به مخدوم خود ارائه مىدهد تا ثابت كند كه گرگ گلهء او را برده است نه او .
پس از مسعود ، شغل خطير و بسيار مهم صاحب بريدى ، بيش از پيش رو به ابتذال رفت . به طورى كه از تاريخ بيهقى و جوامع الحكايات عوفى و ديگر منابع برمىآيد ، پس از سلطان مسعود ، حكومت غزنويان به سرعت راه افول مىسپرد و كسانى كه به سرير سلطنت مىنشستند ، هيچيك اهليت حكومت و فرمانروايى نداشتند . در فصل نوزدهم از باب سوم جوامع الحكايات عوفى مطالبىست كه حكايت از فساد سلطان و اطرافيان او دارد : « در تاريخ ناصرى آوردهاند كه در آن وقت كه نوبت تخت غزنين به امير عبد الرشيد بن سلطان محمود ( 441 - 444 ) رسيد غلام بچهاى داشت كه او را تومان گفتندى ، متهور و دونهمت بود . اما امير با وى نيكو بود ، او را بركشيد و منزلتى رفيع داد ، و او در قلع و قمع بزرگان كوشيدن گرفت ، و ابو سهل زوزنى را عنايت كرد ، تا خواجهء دولت و وزير مملكت عبد الرزاق احمد ميمندى ( فرزند احمد بن حسن ميمندى ) را مصادره كردند ، و برادر خود را كه او را مبارك ابراهيمى خواندندى عنايت كرد تا چند شغل از ولايت برشاور ( يعنى نيشابور ) به وى داد و ساعيان و غمازان را تربيت مىكرد و بازار شريران و نمامان رواجى تمام يافت كه ايشان توفيرات دروغ بازمىنمودند و ولايات خراب مىشد و صاحب بريد و منهيان را در مقاطعه آورد و پيش از آن ، هيچكس آن عمل را مقاطعه نكرده بود . و از جمله فتانان كه به غمز و سعايت مشهور بود ، كسى بود كه او را خطيب كوف خواندندى او را تربيت كرد و نيابت خود را به او داد و او به غمز و سعايت ، جهانى خراب كرد . . . » سپس مىنويسد كه در نتيجهء اين سياستهاى غلط ، طغرل موقع را مغتنم شمرد « . . . به غزنين