آنچه ميان او و خليفه رفته بود براى او شرح داد و از او خواست كه در مقام كشف موضوع برآيد .
صاحب خبر پس از مطالعه و تفكر بسيار ، روز ديگر قبل از همه به درگاه قاسم آمد . با اينكه هنوز در خانه باز نشده بود ، ملاحظه كرد شخصى در لباس گدايان بر در خانه نشسته . همينكه در را گشادند ، وى به داخل خانه رفت و دربانان گرد او جمع شدند و با او شوخى و جدى مطالبى در ميان نهادند . صاحبخبر از اين گدا مظنون شد و خود را به چيز ديگرى مشغول كرد و در نهان به گفتگوهاى او با پردهداران و حواشى و خدام مطبخيان و غلامان گوش داد و از آنان پرسيد كه اين مرد كيست ؟ آنان گفتند : . . . مردى امين و درويش و ابله است ، به سراها در رود و با او مطايبه كنند و او را صدقه دهند و سبب معاش او اين باشد . بر پى او رفتم تا آنكه به مطبخ دررفت . هم بر آن قاعده پرسيدن گرفت كه دوش چگونه طعام پختند ؟ و چه وقت خورده شد ؟ و با كه خوردهاند ؟ و وزير از كدام بيشتر خورد ؟ مطبخيان و غلامان با او مطايبه مىكردند و مباسطت مىنمودند .
سپس وى با سرايدار و اتباع او تحويلدار و صاحب المخزن گفتگو مىكند و مىپرسد . . . ديروز وزير چه پوشيده و چه بخشيده و در خزاين چه آورده و چه بيرون بردهاند ؟ و از آنجا براى ديوان و مجلس كتّاب آمد و صدقه خواستن گرفت و استماع مىنمود كه كتّاب چه كار مىكنند و چه مىگويند ؟ و با غلامان و كودكان و جوانان كه آنجا ايستاده بودند ، همان مطايبه آغاز نهاد و هريك او را صدقه مىدادند و با وى بازى مىكردند ، و در ميان مزاح و ملاعبت از هريك احوال جدا مىپرسيد . چون به همهء مواضع رسيد و به همهء حالها مطلع گرديد ، بازگشت كه برود .
صاحبخبر مىگويد قبل از آنكه درويش راه منزل خود را پيش گيرد ، او را گرفتم و به خانه بردم و او را حبس كردم و جريان را به وزير گفتم . وزير او را نزد خود خواند و با تهديد و تطميع از او خواست كه حقيقت امر را بيان كند . درويش از او امان خواست ، چون وزير امان داد گداى دروغين حقيقت را بيان كرد و گفت مردى متمول هستم كه به موجب دستور معتضد ، مأمور تفتيش وضع تو هستم و هرماه از اين بابت از معتضد پنجاه هزار دينار مىگيرم ، و براى آنكه موضوع بر همه پوشيده باشد ، در لباس فقرا در كاروانسرايى منزل گزيدهام و خود را مريض و بيمار جلوه مىدهم . و با اين قيافهء ساختگى به منزل تو مىآمدم و پس از كسب اطلاعات لازم بازمىگشتم و آنچه ديده و شنيده بودم مىنوشتم و به وسيلهء يكى از خادمان نزد معتضد مىفرستادم . . . « 1 »
نظام الملك براى اينكه سلجوقيان را به ايجاد سازمانهاى جاسوسى تشويق كند ، مىنويسد :
سلطان محمود براى اطلاع از اوضاع مملكت ، هر ماهه عدهاى جاسوس مىفرستاد . سپس مىگويد : از قديم باز اين ترتيب پادشاهان نگاه داشتهاند ، الا آل سلجوق ، كه در اين معنى دل نبستهاند و كم فرمودهاند . خواجه در فصل سيزدهم كتاب خود ، اهميت و ارزش جاسوسان را
هامش
( 1 ) . آثار الوزرا ، پيشين ، ص 117 به بعد .