تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 680

مساهمون:

ص٦٨٠
سخت باشكوه بود و كنيزك بسيار زيبايى در مجلس او بود ، خليفه پرسيد اى يعقوب اين مجلس را چون مىبينى ؟ من زبان به مدح گشودم . خليفه گفت « اين مجلس را با فرش و اوانى و اين كنيزك به تو بخشيدم » . من از وى سپاسگزارى كردم . آن‌گاه گفت : « مرا به تو حاجتى است » . گفتم فرمان‌بردارم سپس گفت : دست بر سر من نه و سوگند بخور به موجب فرموده ، عمل نمايى ، قسم ياد كردم . چون مطمئن شد ، صد هزار درهم ديگر به من داد و گفت : « فلان علوى را مىخواهم از ميان برگيرى و مرا از دغدغهء مخالفت او بازرهائى » فرمان داد تا علوى را به من سپردند و كنيزك و آنچه به من بخشيده بود به خانه بردم و علوى را پيش خود طلبيده با وى در تكلم آمدم . و الحق مردى ديدم كه از وى خردمندتر و نيكوسخن‌تر نديده بودم . در اثناى محاوره با من گفت : « اى يعقوب من مردىام از فرزندان دختر پيغمبر ( ص ) ، تو روا مىدارى كه فرداى قيامت به خون ما مأخوذ باشى ؟ » گفتم « لا و اللّه ، اما بگوى كه چه مىبايد كرد ؟ » گفت آن‌كه با من نكويى كنى و مرا به جايى گسيل فرمايى كه از خوف جان ايمن شوم . . . پس از پايان مواضعه ، علوى با دو رفيق خود به محلى روان شدند . آن كنيزك زيبا كه به مأموريت جاسوسى به منزل يعقوب آمده بود ، ما وقع را به خليفه اعلام كرد . روز ديگر خليفه يعقوب را فراخواند و گفت : « ماموريت خود را انجام دادى ؟ » وى گفت : « بلى . » آن‌گاه خليفه گفت : « اى غلام مردمى را كه در اين خانه‌اند ، بيرون آر ! » غلام در خانه گشاده علوى و دو رفيق او را نزد من آوردند و من متحير شده از پاى درافتادم . « 1 » به طورى كه ديديم ، در آغاز جنبش اسلامى پيشواى اسلام براى وقوف از فعاليتهاى سياسى و نظامى مخالفين خود ، به خصوص قوم قريش ، همواره يك يا چند تن از مؤمنين و دوستان وفادار خود را به قصد جاسوسى نزد مخالفين مىفرستاد و از نقشه‌ها و تدابير مخالفين خود قبلا ، باخبر مىشد و براى خنثى كردن نقشهء آنها تلاش و اقدام مىنمود . استفاده از جاسوسان در دوره‌هاى بعد ، يعنى در عصر بنى اميه و بنى عباس نيز دوام يافت . به عنوان نمونه حكايت زيرا را كه منسوب به عهد عباسيان است ، ذيلا نقل مىكنيم :

گدايى كه جاسوسى مىكرد

: « قاسم بن عبد إله وزير معتضد كه مردى كاردان و عالم بود ، به شراب و لهو و لعب علاقهء فراوان داشت و مىكوشيد تا از مجالس عيش و نوش او احدى باخبر نشود . يك‌بار از نيم‌روز تا نيم‌شب با كنيزان و مطربان به لهو و شراب مشغول شد . چون صبح زود نزد خليفه رفت ، معتضد به او گفت : يا قاسم كجا بودى ؟ اگر ما را در خلوت شريك خلوت خود دانستى و در پوشيدن جامه‌هاى رنگين و نوشيدن جامهاى سنگين يار و همكار ساختى ، شايستى . قاسم زمين ادب بوسيد و صورت حال از او پوشيد . ولى از اين‌كه خليفه به جزئيات زندگى او وقوف دارد سخت نگران و ناراحت شد و با خود گفت : بىشك خليفه از منافع و مداخل من نيز باخبر است . پس در مقام كشف موضوع برآمد و صاحب‌خبر خود را فراخوانده و
هامش
( 1 ) . حبيب السير ، پيشين ، ج 2 ، ص 223 و روضة الصفا ، ج 3 ، ص 418 ( به اختصار ) .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 680 | مرتضى راوندى