تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 674

مساهمون:

ص٦٧٤
آنكه مسعود او را به مال و مقام فريفته بود ، تا در دستگاه مخدوم خود ، به نفع مسعود جاسوسى كند ، بيهقى مىنويسد « . . . در نهان حاجبش را طغرل ، كه وى را عزيزتر از فرزندان داشتى بفريفتند به فرمان سلطان ، و تعبيه‌ها كردند تا بر وى مشرف باشد و هرچه رود مىبازنمايد تا ثمرات اين خدمت بيابد ، به پايگاهى بزرگ كه يابد و اين ترك ابله . . . ندانست كه كفران نعمت شوم باشد . . . و يوسف چه دانست كه دل و جگر و معشوقش بر وى مشرف‌اند ؟ » سرانجام در سفر غزنين بين مسعود و يوسف ملاقاتى دست مىدهد و شبى از شبها او را با عبدوس و طغرل كافر نعمت روبرو مىكنند و به قلعه سگاوند مىبرند ، بيهقى كه ناظر اين وقايع دلخراش بود مىنويسد : « امير يوسف را ديدم كه بر پاى خاست و هنوز كلاه و موزه و كمر بود و پسر را در آگوش گرفت و بگريست و كمر باز كرد و بينداخت . . . و طغرل را گفت : شاد باش اى كافر نعمت از بهر اين ترا پروردم و از فرزند عزيزتر داشتم تا بر من چنين ساختى . . . برسد به تو آنچه سزاوار آنى . . . » بيهقى مىنويسد « گفته امير يوسف به حقيقت پيوست طغرل از عمر خود طرفى نبست و در جوانى با ناكامى و رسوائى درگذشت . » « 1 »

يك گزارش محرمانهء تاريخى

چنان‌كه در صفحات پيش ديديم يكى از سازمانهائى كه در عهد غزنويان به نحوى شايسته وظيفهء خود را انجام مىداد ، ديوان بريد و ديوان اشراف بود . جالب توجه است كه مأمورين مخفى يعنى منهيان و جاسوسان مسعود به حكايت تاريخ بيهقى تا آخرين روزهاى حيات او به اسرع اوقات اطلاعات لازم به وى ابلاغ مىكردند ولى اين سلطان مستبد و ميگسار ، به اندرز ناصحان گوش نمىداد و غالبا در جهت خلاف مصالح خويش پيش مىرفت ، بيهقى ضمن توصيف رويدادهاى هفتم ماه رمضان 421 ه مىنويسد : « . . . ملطفه‌هايى منهيان آوردند كه چون خبر رسيد از سلطان كه از سرخس برفت رعبى بزرگ برين قوم ( يعنى سلجوقيان ) افتاد و طغرل ، اعيان را گرد كرد و بسيار سخن رفت . . . » .

جلسهء مشورتى سران سلجوقى

« آخر گفتند طغرل را كه مهتر ما تويى ، بر هرچه صواب ديدى ما كار كنيم ، طغرل گفت ما را صواب آن مىنمايد كه بنه پيش كنيم و سوى دهستان رويم و گرگان و آن نواحى بگيريم كه تازيكان سبك‌مايه و بىآلت‌اند ، و اگر آنجا نتوانيم بود به رى برويم كه رى و جبال و سپاهان ماراست و به هيچ حال پادشاه به دم ما نيايد ، چون ، ما از ولايت او رفتيم كه اين پادشاهى بزرگ است و لشكر و آلت و عدت و ولايت بسيار دارد و پايان جنگ ما بدانست و از دم ما بازنخواهد گشت و ما مىدانيم كه درين زمستان چند رنج كشيديم . . . همگان گفتند اين پسنديده‌تر راى باشد و برين كار بايد كرد . داود هيچ نگفت ، وى را گفتند كه تو چه گوئى ؟ گفت آنچه مىگفتيد و قرار داديد چيزى نيست به ابتدا چنين نبايست كرد و دست به كمر چنين مرد نبايد زد ، امروز كه زديم و از ما بيازرد
هامش
( 1 ) . بيهقى ، به تصحيح دكتر فياض ، ص 325 به بعد .