تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 673

مساهمون:

ص٦٧٣
در دستگاه سلطنت « وكيل‌در » موقعيت ممتازى داشت بيهقى مىنويسد : « و ملطفه‌يى از صاحب بريد رى رسيد از آنكه بو المظفر حبشى معزول گشت از شغل بريدى و كار ببونصر دادند و اين آزادمرد به روزگار امير محمود رضى إله عنه وكيل‌در اين پادشاه بود رحمة إله عليه و بسيار خطرها كرد و خدمتهاى پسنديده نمود و شيرمردى است . . . » « 1 » ناگفته نماند كه اشراف در كار ديگران و جاسوسى از ديرباز عملى مكروه و زشت بود و افراد باشخصيت به اين شغل پست تن نمىدادند . در تاريخ بيهقى مىخوانيم كه « روزى سلطان مسعود از بونصر مشكان نام دبيران مىخواهد و عبيد اللّه ، و بو الفتح حاتمى را كه در اين كار استادى و مهارت داشتند از اين شغل بر كنار مىكند ، چون بونصر با شگفتى علت تغيير اين شغل را مىپرسد مسعود در پاسخ مىگويد : اين دو تن در روزگار گذشته مشرفان بوده‌اند از جهت‌سرا در ديوان تو امروز ديوان را نشايند - بونصر گفت بزرگا غبنا كه اين حال امروز دانستم . امير گفت اگر پيشتر مقرر گشتى چه كردى ؟ گفت هردو را از ديوان دور كردمى كه دبير خائن به كار نيايد امير بخنديد و گفت اين حديث بر ايشان پديد نبايد كرد كه غمناك شوند . . . » « 2 » ضمن وقايع سال 421 ه ابو الفضل بيهقى مىنويسد : « امير ( مسعود ) آواز داد عبد اللّه را ، عبد إله از صف پيش آمد ، امير گفت به ديوان رسالت مىباشى ؟ گفت مىباشم گفت چه شغلى داشتى به روزگار پدرم ؟ گفت صاحب بريدى سرخس ، گفت همان شغل به تو ارزانى داشتيم . . . عبيد إله زمين بوسه داد و به صف باز رفت . پس بو الفتح حاتمى را آواز داد ، پيش آمد ، امير گفت مشرفى مىبايد بلخ و تخارستان را ، وافى و كافى و ترا اختيار كرده‌ايم ، و عبدوس از فرمان ما ، آنچه بايد گفت با تو بگويد ، وى نيز زمين بوسه داد و به صف باز شد . پس بونصر را گفت كه منشور بايد نبشت اين دو تن را تا توقيع كنيم . . . دو منشور نبشته آمد و به توقيع آراسته گشت . صاحب بريدى سيستان كه در روزگار پيشين به اسم ، حسنك بود ، شغلى بزرگ با نام ، به طاهر دبير دادند و صاحب بريدى قهستان ، ببو الحسن عراقى ، و در آن روزگار . . . مشاهره همگان هر ماهى هفتاد هزار درم بود . . . » « 3 » بيهقى با قلم تواناى خود داستان جاسوسيهاى طغرل را در دستگاه امير يوسف ( برادر سلطان محمود ) بيان مىكند و نشان مىدهد كه طغرل كه غلامى زيبا در دستگاه محمود بود ، چون مورد توجه يوسف قرار گرفت از طرف سلطان محمود به او بخشيده شد و امير يوسف كه سخت دلباخته او بود به وى نيكوئيها كرد و او را حاجب و نديم و واقف اسرار خود گردانيد ، غافل از
هامش
( 1 ) . همان ، ص 605 ( 2 ) . بيهقى ، به تصحيح دكتر فياض ، ص 176 . ( 3 ) . تاريخ بيهقى ، به تصحيح دكتر فياض ، ص 177 به بعد .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 673 | مرتضى راوندى