بازخواست بليغ به جاى آرد ، و اگر مردى پيشه كار ، يا از تهمت دور باشد ، رسم عسسى ستده رها كنند . » « 1 » رسم عسسى ، جريمهاى است كه به خاطر شبگردى مىپرداختند .
شرطه
: به طورى كه از مقدمه ابن خلدون برمىآيد ، منصب شرطه نخست در عهد عباسيان ايجاد شد متصدى اين شغل يا ( خدايگان شرطه ) موظف بود با توجه به مقررات و قوانين مربوط به جنايات عمل بزهكاران را مورد رسيدگى قرار دهد ، و پس از رسيدگى كامل ، كيفرهاى شرعى « حدود » را دربارهء بزهكاران اجرا كنند « منصب شرطه مستقل بود . . . و چه بسا كه امور مربوط به كيفرها و مسائل وابسته به حفظ جان مردم را به طور مطلق به شرطه واگذار مىكردند چنان كه او به استقلال بىدخالت قاضى اينگونه وظايف را انجام مىداد و كسانى كه آنها را به رياست شرطه برمىگزيدند عبارت بودند از سرداران لشكرى و موالى ارجمندى كه از خواص مقربان بارگاه سلطان به شمار مىرفتند ولى تسلط شرطگان جنبه عمومى نداشت و فرمان آنان در همه طبقات مردم نافذ نبود بلكه ايشان تنها بر عامه مردم و عناصر متهم و مشكوك فرمانروائى مىكردند ، و افراد اوباش و فرومايه و تبهكار را از شرارت بازمىداشتند .
بعدها دايره قدرت و نفوذ شرطه در دولت امويان اندلس توسعه يافت و پايگاه مزبور به دو گونه تقسيم شد : شرطه بزرگ و شرطه كوچك .
خدايگان شرطه بزرگ هم بر طبقات عالى و بر عامه مردم تسلط داشت و داراى اختياراتى شد كه مىتوانست در كارهاى رجال دستگاه دولت و بارگاه سلطان نيز نظارت كند و آنان را از تجاوز و ستمگرى بازدارد و خداوندان شوكت و جاه را كه از بستگان و مقربان سلطان بودند نيز مورد بازخواست قرار دهد و وظيفه خدايگان شرطه رسيدگى در امور عامه مردم بود . » « 2 »
به طور كلى حدود اختيارات و وظايف شرطه در ممالك اسلامى يكسان نبود به گفته ابن خلدون در دولت موحدان مغرب خدايگان شرطه موقعيت ممتازى داشت . ظاهرا در ايران محتسب كارهاى شرطه را انجام مىداد .
دستور جعفر بن يحيى به صاحب الشرطه
جهشيارى در كتاب الوزراء و الكتاب از دوران قدرت جعفر بن يحيى برمكى سخن مىگويد و مىنويسد : « روزى از روزها كه به امر و نهى سرگرم بود ناگهان رئيس شهربانى ( صاحب الشرطه ) مردى از اهل ذمه را همراه خود آورد و او را دور از آنجا نگاه داشت و خود نزد جعفر رفت و به او گفت : مردى را كه دستور داده بودى حاضر كردم . جعفر گفتگوى خود را با انس بن ابى شيخ قطع كرد و برگشت و به او نظر انداخت و گفت « رشيد » دستور داده بود كه اهل ذمه لباس و وضع خود را تغيير بدهند ، سپس با صداى بلند به او گفت : اسم تو چيست ؟ گفت : فلانى پسر فلانى . . . گفت : آيا تو حربانى هستى ؟
گفت : آرى . . . گفت : آنچه در نامه نوشته شده از خودت مىباشد ؟ گفت : آرى . . . سپس جعفر رو به
هامش
( 1 ) . پطروشفسكى ، مناسبات ارضى در ايران در عهد مغول ، پيشين ، ص 188 ( به نقل از دستور الكاتب ) .
( 2 ) . مقدمه ابن خلدون ، پيشين ، ص 495 به بعد .