تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 615

مساهمون:

ص٦١٥
مىنمايد . » « 1 »

جلوگيرى امير از مداخلهء خارجيان

از اواخر عهد فتحعلى شاه ، يعنى بعد از عقد معاهده‌هاى شوم و ننگين گلستان و تركمن‌چاى ، كار نفوذ انگلستان و روسيهء تزارى در ايران فزونى گرفت و نمايندگان سياسى آنها در كارهايى كه اساسا به آنها ارتباطى نداشت ، مداخله مىكردند ، و از رجال ايران هركس به خيانت تن مىداد و توقعات آنان را به كار مىبست ، اگر مرتكب هرعمل خلافى مىشد در پناه حمايت آنان از كيفر و مجازات مصون بود . عامل ديگرى كه به توسل ايرانيان به روس و انگليس كمك مىكرد ، استبداد شخصى پادشاه و نزديكان او ، و سفاكى و طمع‌ورزى هيئت حاكمه و بىعدالتى و احجاف عمومى بود . چه شاه بدون آن‌كه خود را در پيشگاه هيچ مجلسى و مقامى مسؤول بداند و از هيچ قانونى و عدالت و جزايى ( كه وجود نداشت ) بترسد ، به هواى نفس ، هركس را كه مىخواست به يك اشارهء لب مىكشت يا كور مىكرد . و مال هركه را كه مىخواست ، ضبط مىنمود . و در اين راه حتى دست رد بر سينهء نزديك‌ترين كسان خود نيز نمىگذاشت . خونريزيهاى بىرحمانه و گوش و بينى بريدنهاى سبعانهء آغا محمد خان و سفاكيهاى فتحعلى شاه نسبت به خاندان حاجى ابراهيم كلانتر و شخص خود او ، و كور كردن برادرش ، و كور كردن محمد شاه دو تن از برادران خود را ، و قتل فجيع ميرزا ابو القاسم قايم‌مقام به دست او و نابينا شدن شجاع السلطنه عم او به فرمان وى و هزار حركت ديگر از اين قبيل كه همه يا به سعايت بدخواهان صورت مىگرفت و يا به صرف توهم و بدگمانى ، براى هيچ‌كس تأمين مالى و جانى نگذاشته بود . توسل بسيارى از اعيان و شاهزادگان ، و تجار و وزراى ايرانى ، به نمايندگان خارجى ، غالب اوقات براى مصون ماندن از گزند شاه و نزديكان او بود . و الا با قوت تعصب دينى كه در اين ايام بر مزاج مردم ايران غلبه داشت ، كمتر اتفاق مىافتاد كه كسى به طيب خاطر تحت حمايت دولتى خارجى قرار گيرد و در ميان هموطنان خود آن ننگ را بر خود هموار كند . در دورهء محمد شاه و حاجى ميرزا آقاسى به علت سستى و بىخبرى شاه و وزير او ، كار دخالت اجانب در ايران سخت بالا گرفت ، تا جايى كه صدراعظم جاهل و درويش ايران ، در يكى از نامه‌هاى خود به محمد شاه چنين مىنويسد : « . . . كمترين بنده ، مىخواستم تا عباس‌آباد بروم ، اما بواسطهء اين‌كه جناب وزيرمختار انگليس تشريف خواهندآورد ، نتوانستم . نه بنده مىميرم نه آنها دست مىكشند . نه وجود مبارك صحت كامل مىيابد كه پدر اينها را از گور درآورند . نمىدانم مقدر چيست و براى چه اين ذلت را بكشيم ، به سر مبارك اعليحضرت شاهنشاهى ارواحنا فداه و انّه لقسم عظيم ، نزديك است به مرگ مفاجات بميرم . نه دنيا دارم نه آخرت نه آبرو . نوكر دولت روسيه مرا به قراول بيندازد ، ديگر چه باقى مانده كه بر سر من بيايد . لا حول و لا قوة الا باللّه العلى العظيم . باز مقرر فرمايند كه يكى رفته
هامش
( 1 ) . همان ، ص 231 به بعد ( به اختصار ) .