چون بشنوند كه ولايت به ديگرى مىافتد ، از وى اعراض كنند زود ، و بدان ديگر تقرب نمايند و از هركجا دانند كه نفعى حاصل مىشود ايشان خدمت آن را بر وى اختيار كنند . . . عاقل آن بود كه از كارها حقيقت بيند نه صورت . . . هركه عاقل نيست عادل نيست . « 1 »
عوفى ، در جوامع الحكايات مىنويسد : « . . . وقتى عضد الدوله ، قصد دشمنى كرد ، و براى رفع او لشكرى عظيم مرتب مىگردانيد ، با صاحب عباد مشورت كرد . صاحب گفت : پادشاه عاقل كامل آن بود ، كه خصم را بر چهار چيز دفع كند ، اول زرق ( يعنى مكر و حيله ) دوم زن ، سوم زر چهارم زور . »
اندرزى به سلاطين : « شنيدم كه چون سلطان طغرل بك به همدان آمد ، از اولياء سه پير بودند . . . بر آنجا ايستاده بودند ، نظر سلطان بر ايشان آمد ، كوكبه لشكر بداشت و پياده شد با وزير ابو نصر الكندرى پيش ايشان آمد و دستهاشان ببوسيد ، باباطاهر پارهاى شيفتهگونه بودى . او را گفت اى ترك با خلق خدا چه خواهى كرد ؟ سلطان گفت : آنچه فرمايى ، بابا گفت : آن كن كه خدا مىفرمايد . ان اللّه يأمركم بالعدل و الاحسان سلطان بگريست و گفت : چنين كنم . . . » « 2 »
آمدن طغرل به نيشابور - پس از آنكه بر اثر مظالم « سورى » فرمانرواى غور و غزنين ، و سوء سياست و بىتدبيرى و خودسرى مسعود ، پاى تركان سلجوقى به خراسان باز شد ، ابراهيم ينال ، نخست به خطه خراسان آمد و زمينه را براى ورود طغرل فراهم نمود . چون طغرل به نيشابور رسيد ، در باغ شادياخ حسنكى نزول نمود ، به گفتهء بيهقى « همهء اعيان به استقبال رفته بودند ، مگر قاضى صاعد ، و با سوارى سه هزارى بيشتر زرهپوش . . . » روز ديگر قاضى صاعد به ملاقات طغرل مىرود ، چون سخنان نصيحتآميز قاضى جالب توجه است عين تقريرات او را از تاريخ بيهقى نقل مىكنم :
اندرزهاى قاضى صاعد به طغرل بيك سلجوقى
« . . . روز ديگر قاضى صاعد كه در نيشابور به جاى امام بود ، با فرزندان و شاگردان و نقيبان به ديدن طغرل بيك آمد . و چون قاضى صاعد نمايان شد ، طغرل بيك براى تعظيم برخاست و در پاى تخت فرمود تا بالشى نهادند و قاضى صاعد را بر آن بالش نشانيد و قاضى بعد از اداى مراسم تهنيت و مباركبادى سلطنت ، در مقام نصيحت آمده سخنان خوب بيان فرمود .
نصايح دلپذير به زبان فصيح و بليغ ادا مىفرمود . طغرل بيك از تخت فرود آمده در برابر قاضى صاعد به دو زانوى ادب نشست و آن نصايح در كتب سيرملوك مشهور به نصايح صاعديه است . . . اول سخن اين بود : زندگى امير دراز باد . اين تخت مسعود است كه بر آنجا نشستهاى . . . اى امير ، هشيار باش و از خداى سبحانه و تعالى . . . بترس و داد ده و سخن مظلوم را به گوش هوش بشنو . . .
اى امير بايد كه ازين مغرور نشوى كه ظلمه بسيارست كه ظلم مىكنند و به ايشان بالفعل آسيبى نمىرسد ، چه يكى از حكم الهى اهمال و فرصت ظالمان است . . . بدان كه ثبات دولت و دوام
هامش
( 1 ) . همان كتاب ، ص 314
( 2 ) . نجم الدين راوندى ، راحة الصدور ، ص 98 به بعد