بوده است كه جهان آبادان كردندى و با رعيت داد فرمودندى كردن و حشم را به سياست نگاه داشتندى . . . » و نهرها ساختند و كاريزها كندند و آب چشمهها كه ناپديد ببودى بيرون آوردندى . . . از بهر آنكه دانستند كه هرچه آبادانى بيشتر ولايت ايشان بيشتر و رعيت به انبوهتر ، و نيز دانستند كه حكيمان جهان راست گفتهاند كه دين به پادشاهى و پادشاهى به سپاه و سپاه به خواسته و خواسته به آبادانى و آبادانى به عدل استوار است . و به جور و ستم كردن همداستان نبودندى و از كسان خويش بيداد كردن روا نداشتندى از آنكه دانستندى كه مردمان با جور و ستم پاى ندارند و شهرها و جايها ويران شود و مردگان بگريزند و به ولايت دگر شوند تا آبادان ويران شود . و پادشاهى به نقصان اوفتد و دخل كم شود و گنج تهى شود و عيش بر مردمان تلخ و بيمزه گردد . . .
غزالى رفتار سلاطين را باشخصيت و اخلاق مردم كشور مرتبط و همآهنگ مىداند و مىگويد « امروز بدين روزگار آنچه بر دست و زبان اميران ما مىرود اندر خور ماست و همچنان كه ما بدكرداريم و با خيانت و ناراستى و ناايمنى ، ايشان نيز ستمكار و ظالمند و كما تكونون يولى عليكم درست ببود بدين سخن كه كردار خلق با كردار پادشاهان مىگردد . » « 1 » قرنها بعد منتسكيو نيز گفت : « هر ملتى شايستهء حكومتى است كه دارد »
به نظر غزالى « ويرانى زمين از دو چيز بود . يكى از عجز پادشاه و ديگر از جور وى در آن روزگار ، پادشاهان بر يكديگر حسد بردندى تا ولايت كه آبادانتر است . » « 2 » غزالى ضمن حكايتى شرايط سلطنت و فرمانروائى را به شهرياران جهان ، از قول « يونان دستور » چنين مىآموزد :
« انوشيروان عادل ، يونان دستور را گفت مرا از سيرت پيشينگان خبرى ده ، يونان دستور گفت به چند چيز خواهى كه ايشان را بستايم ، به سه چيز يا به دو چيز يا به يك چيز ؟
نوشيروان گفت به سه چيز ، يونان گفت ايشان را به هيچ كار در ناراستى نديدم ، و به هيچ كار در نادانى نديدم و به هيچ كار در خشمگين نديدم ، گفت به دو چيزشان بستاى ، گفت هميشه اندر كار نيك شتابزده بودندى و اندر كار بد پرهيزگار بودندى .
نوشيروان گفت به يك چيز بستاى يونان دستور گفت پادشاهى ايشان و چيرگى ايشان بر تن خويش بيش از آن بود ، كه بر مردمان « 3 » » . سپس غزالى با قلم حقگوى خود مىنويسد :
« بدبختترين كس آنست كه به پادشاهى خويش غره شود و جهان آبادان نكند و زندگى نداند كردن . . . » « 4 »
به نظر غزالى عدل از كمال عقل خيزد و كمال عقل آن بود كه به حقيقت باطن كارها دريابد و به ظاهر آن غره نشود . . . اما عاقل كامل آنست كه بداند كه اين چاكران كه خدمت او مىكنند خدمت شكم و فرج و شهوت خود مىكنند ، خدمت وى نمىكنند دليل بر اين آنكه
هامش
( 1 ) . همان كتاب ، ص 99 به بعد
( 2 ) . همان كتاب ، ص 109
( 3 ) . همان كتاب ، ص 111
( 4 ) . همان كتاب ، ص 112