سكان شهرها و ديهها از سر فراغت به تجارت و زراعت مشغول و تمامت با زن و بچه از ميان دل و جان دعاى دولت پادشاه مىگويند . . . » « 1 »
عبيد زاكانى ستمگرى مأموران و مباشران املاك را در آن سالهاى تيرهوتار ضمن حكايتى هزلآميز بيان مىكند :
« دهقانى در اصفهان به در خانه خواجه بهاء الدين صاحبديوان رفت ، با خواجهسرا گفت كه با خواجه بگوى كه « خدا بيرون نشسته است با تو كارى دارد . » با خواجه بگفت . به احضار او اشارت كرد . چون درآمد پرسيد : تو خدائى ؟ گفت آرى . گفت چگونه ؟ گفت : حال آنكه من پيش ، ده خدا ، باغ خدا و خانه خدا بودم . نواب تو ده و باغ و خانه را از من بستدند « خدا ماند . » « 2 »
قوشچيان و پارسچيان
: در عهد مغول عدهاى به نام « قوشچيان و پارسچيان » مأموريت داشتند كه هرسال از جاهاى معينى عدهاى چهارپا يا به اصطلاح آن روز « جانور » بگيرند . ولى اين مأموران دولتى ، معمولا از حدود وظيفه و مأموريت خود تجاوز مىكردند و علاوه بر چهارپايان و علوفه و وجوهى كه معين شده بود ، به زخم چوب از مردم شهرها و دهات تعداد كثيرى چهارپا مىگرفتند . و به اين حد قناعت نكرده از گرفتن علوفه ، كاه و جو ، پول زائد بر ميزان مقرر ، نيز خوددارى نمىكردند . و با فروختن چهارپايان مسروقه ، پول هنگفتى به دست مىآوردند .
غازان خان به اين وضع آشفته نيز پايان داد . و دستور داد كه فقط « يكهزار جانور و سيصد قلاده يوز ، از ولايات مختلف مطالبه و گسيل دارند . علاوه بر اين ، امرا و قوشچى و پارسچى را گفت كه عدهاى معين را براى مطالبهء چهارپايان برگزينند ، و به آنان تأكيد كنند كه در راه ، مزاحم مردم نشوند و پول و علوفه و اولاغ از مردم شهرها و دهات مطالبه نكنند . با اجراى اين دستور ، نه تنها دولت به چهارپايان مورد نياز خود رسيد ، بلكه عامهء مردم از ستمگرى مأمورين رهايى يافتند .
در پايان اين فصل ، رشيد الدين فضل اللّه مىنويسد « . . . در اوايل حال يكى دو نوبت اتفاق افتاد كه بعضى از امراء قوشچى كه بر ولايت مىرفتند . . . زيادت گرفتند . . . ايلچى معتبر روانه فرمود . . .
هريك را هفتاد و هفت چوب زدند همگنان اعتبار گرفته ترك آن شيوه كردند . . . هرچند از گرگ گوسفندى نيايد ، ليكن ظلم ايشان عظيم كم شده است . . . » « 3 » خواجه در جاى ديگر از كتاب خود مىنويسد : « . . . و شرح نتوان داد كه هرسال چند اولاغ درازگوش از رعايا و تجار و غير هم مىگرفتند . و چند هزار رعيت را سر و دست و پاى مىشكستند . و همواره رعايا در پى اولاغ سرگردان و حيران بودند . . . و رعايا از برزيگرى و كار كردن بازمىماندند . . . » « 4 » پس از مرگ غازان بار ديگر ستمگران بپاخاستند و انگلها و مزاحمان به مردمآزارى پرداختند .
نخجوانى در اثر معروف خود دستور الكاتب ، تحت عنوان « منع نزول به خانههاى رعايا » از روى كمال خيرخواهى به سلطان وقت مىگويد :
هامش
( 1 ) . همان ، ص 360 .
( 2 ) . عبيد زاكانى ، « كليات » ، پيشين ، ص 86 .
( 3 ) . تاريخ مبارك غازانى ، پيشين ، ص 151 به بعد .
( 4 ) . همان ، ص 156 .