تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 522

مساهمون:

ص٥٢٢
مغول معمول داشتند . و حكم و فرمان آنها در بغداد نيز نافذ بود .

رابطهء خليفه با ملكشاه سلجوقى

« پس از قتل خواجه نظام الملك ملكشاه به جانب بغداد حركت كرد و در بيست و چهارم رمضان وارد شد و كارى را كه هميشه نيت داشت و خواجه از آن جلوگيرى كرده بود انجام داد ، يعنى المقتدى خليفه را ملزم كرد كه وليعهد خود را خلع كرده فرزندى را كه از دختر سلطان داشت و در اين زمان هنوز پنج سالش تمام نبود وليعهد خود سازد و بغداد را تسليم او كرده ، خود ، بصره يا دمشق يا حجاز ، هريك را كه خواهد براى اقامت برگزيند خليفه ده روز مهلت خواست تا وسايل حركت كردن خود را ، آماده سازد ، همچنين سلطان جوان كه وزير پير و مطاعش از ميان رفته بود امر كرد خلعت وزارت را براى تاج الملك جوان و مطيع آماده سازند ، در حينى كه تهيه اين امور ديده ميشد ملكشاه به شكار رفت و روز سوم شوال به بغداد بازگشت و به اين علت كه گوشت شكارى بسيار خورده بود تب كرد ، اطبا او را فصد كردند ، لكن بيمارى او سخت شد . ارباب دولت كه سنگينى مرض او را ديدند اموال خويش را به حرم دار الخلافه منتقل كردند كه در امان باشد ، و ملكشاه پيش از آنكه تاج الملك را بر مسند وزارت بنشاند يا خليفه را از بغداد براند در شب جمعه شانزدهم شوال وفات يافت و به سبب نقار و وحشتى كه بين او و خليفه توليد شده بود بعضى احتمال دادند كه او را به امر خليفه مسموم كرده باشند ، و يكى از مورخين تصريح مىكند كه به دست خادمى به او زهر خورانيدند . . . » « 1 » براى آن‌كه خوانندگان بيشتر به روابط خلفا با حكومت ايران آشنا شوند ، قسمتى از نامهء تاريخى سنجر را به وزير خليفه مسترشد در نيمهء رمضان سال 527 ذيلا نقل مىكنيم : در اين نامه ، سنجر اعلام كرد كه با ملاحدهء اسماعيلى صلح و سازشى نكرده است و قصد او برانداختن خلافت مسترشد و برگزيدن كسى از آل عباس به جاى او نيست . بلكه برعكس ، مايل است به دستگاه خلافت و آيين اسلام خدمت كند ، مشروط بر اين‌كه خليفه از ايجاد نفاق بين سران خاندان سلجوقى دست بردارد و با طغرل وليعهد او مخالفت نورزد . اينك سطرى چند از آن نامهء مفصل : « . . . سخن ما از همه شوايب و غوايل دور باشد و غدر و خيانت و مكر و خديعت ، هرگز به حضرت ما راه نيافته و با طبع و اخلاق ما جز راستى و وفادارى و حسن عهد برزيدن و حلم را نگاه داشتن و به كار بستن و به رعايت حقوق كوشيدن انتسابى ندارد . اما چون از جانبى كه ما وفا طمع داريم ، جفا بينيم و بر جايى كه تكيه كنيم ، راه نيابيم و آنجا كه عاطفت و شفقت ورزيم ، حق آن نشناسند و سوابق احسان ياد نارند . . . و از رعايت حقوق بزرگ تغافل نمايند ، وحشتهاى بىپايان تولد كند و آزارها مايه گيرد ، سبب فتنه و تشويش عالم گردد و نااهلان و فرومايگان در
هامش
( 1 ) . نقد حال از مجتبى مينوى ، ص 257 .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 522 | مرتضى راوندى