نهائى را به عقب اندازد با موافقت سلطان نمايندهيى نزد سران سلجوقى فرستاد و گفت من بدون جلب موافقت سلطان براى جلوگيرى از خونريزى حاضرم كه از جانب شما نزد سلطان شفاعت كنم به شرط آنكه شما در نسا و باورد و فراوه و بيابانهاى اطراف آن مستقر شويد و معترض مردم نشويد . تركمانان ظاهرا قبول كردند و پس از مذاكرات مفصلى كه بين رسول تركمانان با خواجه بزرگ و بونصر مشكان درگرفت سرانجام رسول گفت « ما به فرمان وزير مطاوعت نموديم اما مىبايد با ما راست روند و از هيچ طرف با ما غدرى و مكرى نرود ما بياراميم و بضرورت ديگر بار مكاشفتى پيدا نگردد و اين چه گفتند و فرمودند از آن رجوع ننمايند و بر آن بروند تا رعايا و لشكرها از هردو طرف آسوده گردند و خونهاى ناحق ريخته نيايد . » « 1 » به اين ترتيب به قول بيهقى « دو گرگ آشتى » كردند ، در حالى كه دو طرف مىدانستند كه غرض استفاده از فرصت و دفع الوقت است . و سران تركمانان كاملا به آشفتگى و از هم پاشيدگى حكومت مسعودى پى برده بودند .
بيان احوال و استمداد سلطان مسعود از ارسلانخان ، خان تركستان
سلطان مسعود ، پس از آنكه در اثر ستمگرى به مردم خراسان و مازندران ، حيثيت و اعتبار اجتماعى خود را از كف داد و چند مرتبه از سپاهيان سلجوقى شكست خورد ، ناچار دست استمداد به سوى ارسلان خان دراز كرد و پس از بيان سرگذشت دو سالهء اخير ، از خان يارى طلبيد ، اينك جملهيى چند از اين نامهء مشروح : « بسم إله الرحمن الرحيم . . . بر خان پوشيده نگردد كه ايزد عز ذكره را تقديرهاست چون شمشير برنده كه روش و برش آن نتوان ديد . . . قريب دو سال كه رايت ما به خراسان بود از هرچه رفت و پيش مىآمد و كام و ناكام و نرم و درشت خان را آگاه كرده مىآمد و شرط مشاركت و مساهمت در هربابى نگاه داشته مىآيد . . . » سپس سلطان مسعود از خطاهاى نظامى خود و قحطيها و نابسامانيهائى كه در مسير حركت او روى داده بود مطالبى براى خان مىنويسد و به استبداد رأى خود اعتراف مىكند : « . . . و صلاح آن بود كه گفتند ، اما ما را لجاجى و ستيزهيى گرفته بود . . . سوى مرو رفتيم و دلها گواهى مىداد كه خطاى محض است ، راه نه چنان بود كه مىبايست از بىعلفى و بىآبى و گرما و ريگ بيابان . . . رأى چنان اقتضا كرد كه سوى خان ، هرچند دلمشغول گردد ، ( يعنى نگران شود ) اين نامه فرمودهايد كه چگونگى حال از ما بخواند نيكوتر از آن باشد كه به خبر بشنود كه شك نيست كه مخالفان لافها زنند و اين كار را عظمى نهند . . . خان به حكم خرد و تجارب روزگار كه اندر آن يگانه است ، داند كه تا جهان بوده است ملوك و لشكرها را چنين حال پيش آمده است و محمد مصطفى را ، از كافران قريش روز احد ناكامى پيش آمد و نبوت او را زيانى نداشت . . . و حق هميشه حق باشد . . . چون ما كه قطبيم
هامش
( 1 ) . تاريخ بيهقى ، ص 778 .