تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 518

مساهمون:

ص٥١٨
در نامه و شافههء دوم مسعود به تفصيل از روابط و مناسبات خود با پدر خويش محمود سخن مىگويد و از ساعيان و دشمنان كه در تيره كردن روابط او با پدر دست داشتند ، و از نوسانات و تغييراتى كه در مناسبات پدر و فرزند در طول زمان روى داده تا آنجا كه محمد نامزد مقام وليعهدى شده است ، به تفصيل ياد مىكند و در پايان مىگويد : « امروز كار ملك . . . بر ما قرار گرفت . . . كه دو تيغ به هيچ حال در يك نيام نتواند بود و نتوان نهاد كه نگنجد . . . » بيهقى مينويسد ، پس از تنظيم نامه‌ها « امير مسعود خلوتى كرد با وزير خواجه احمد حسن و بونصر مشكان صاحب‌ديوان رسالت و اين دو رسول را بخواندند و آن خلوت تا نماز ديگر بكشيد و آنچه بايست گفت با رسولان بگفتند و مثالها به‌دادند و نسخت تذكرهء هديه‌هايى كه اول روز پيش خان روند و چه هديه‌هاى عقد تزويج كردند سخت بسيار و برسم ، و آن دو جام زرين مرصع بجواهر بود با پاره‌هاى ياقوت و عقدهاى مرواريد و جامه‌هاى بزر و جامه‌هاى ديگر از هردستى ، رومى و بغدادى و سپاهانى و نشابورى و تخت قصب گونه گونه و شاره و مشك و عود و عنبر و دو عقد گوهر . . . پيش چشم كردند و برسولان سپردند . . . » « 1 » پس از تهيه مقدمات و آمادگى كامل روز دوشنبه دوم ربيع الاول 422 هجرى نمايندگان از بلخ به سوى تركستان رهسپار شدند .

سوء تدبير يك سفير

ابو الفضل بيهقى ( نزديك هزار سال پيش ) در مجلد دهم تاريخ خود از رسولى نابكار و نالايق به نام يعقوب جندى سخن مىگويد كه در اثر سبك‌مغزى و دعاوى بىاساس ، نه تنها موقعيت مخدوم خود « خوارزمشاه » را به خطر افكند ، بلكه سرانجام جان خود را نيز از كف داد . پس از آنكه خوارزمشاه دربارهء خطبه خواندن به نام سلطان محمود دچار ترديد و تزلزل گرديد ، بر آن شد كه با اعزام رسول از نيت باطنى محمود ، باخبر گردد ولى در انتخاب سفير راه خطا رفت و مردى حادثه‌جو و ناآگاه را به اين مهم گسيل داشت . بيهقى در وصف اين سفير چنين مىنويسد : « مردى بود كه او را يعقوب جندى گفتندى ، شريرى ، طماعى ، نادرستى و به روزگار سامانيان يك بار وى را به رسولى به بخارا فرستاده بودند و بخواست كه خوارزم در سر رسولى وى شود ، اكنون نيز او را نامزد كرد و هرچند بوسهل و ديگران گفتند سود نداشت كه قضا آمده بود . و حال اين مرد پرحيله پوشيده ماند يعقوب را گسيل گردند ، چون به غزنين رسيد ، چنان نمود كه حديث خطبه و جز آن به دو راست خواهد شد ، و لافها زد و منتها نهاد ، و حضرت محمودى و وزير درين معانى سخنان وى را عظمى ننهادند ، چون نوميد شد بايستاد و رقعتى نبشت به زبان خوارزمى به خوارزمشاه و بسيار سخنان نبشته بود و تضريب در باب امير محمود ، و آتش فتنه را بالا داده و از
هامش
( 1 ) . تاريخ بيهقى ، پيشين ، از ص 692 به بعد ، به اختصار .