خط من رفتى و همه نسختها من داشتم و به قصد ناچيز كردند و دريغا و بسيار دريغا كه آن روضههاى رضوانى بر جاى نيست كه اين تاريخ بدان چيزى نادر شدى . و تذكره نبشته آمد و خواجه بونصر بر وزير عرضه كرد و آنگاه هردو را ترجمه كردى بپارسى و تازى ، به مجلس سلطان هردو بخواند و سخت پسند آمد .
و روز سهشنبه بيستم محرم ( 423 ه ) رسول را بياوردند و خلعتى دادند سخت فاخر چنان كه فقها را دهند .
ساخت زر پانصد مثقال و استرى و دو اسب و بازگردانيدند . و بر اثر او آنچه به نام خليفه بود به نزد او بردند و صد هزار درم صلت مر رسول را و بيست جامه قيمتى . و خواجه بزرگ از جهت خود رسول را استرى بجل و برقع و پانصد دينار و ده پارچه جامه و استادم بونصر جواب نامه نزديك وى فرستاد بر دست رسولدار و رسول از بلخ رفت روز پنجشنبه بيست و دوم محرم و پنج قاصد با وى فرستادند چنان كه يكان يكان را مىبازگرداند با اخبارى كه تازه مىگردد و دو تن را از بغداد بازگرداند به ذكر آنچه رود و كرده آيد و در جمله رجالان و تودكشان مردى منهى را پوشيده فرستادند كه بر دست اين قاصدان قليل و كثير هرچه رود بازنمايد - و امير مسعود در اين باب آيتى بود بيارم چند جاى آنچه او فرمود در چنين كارها - و نامهها رفت با سكدار بجمله ولايت كه به راه رسول بود تا وى را استقبال بسزا كنند و سخت نيكو بدارند چنان كه به خشنودى رود . » « 1 » سپس بيهقى نامه خليفه و نسخه عهدنامه را كه به زبان تازى است نقل مىكند .
در پايان تاريخ بيهقى در قسمت ملحقات « تاريخ بيهقى » ترجمه فارسى نامه خليفه القائم بامر الله به مسعود در 9 صفحه به چشم مىخورد در اين نامه مفصل و ملالانگيز ، پس از مقدمهيى طولانى خليفه از سلطان مسعود مىخواهد كه دست بيعت به سوى او دراز كند و اطرافيان و پيروان خود را به متابعت از خليفه برانگيزد اينك جملهيى چند از اين نامه مفصل :
« اين نوشتهايست از جانب بنده خدا . . . قائم بامر الله امير المؤمنين به سوى يارىدهنده دين خدا و نگهبان بندههاى او و انتقام كشنده از دشمنان او . . . و امين ملت ابو القاسم يارىدهندهء امير المؤمنين . . . » و بعد از آن به سلطان مسعود خطاب مىكند و پس از حمد خدا و سپاس پيامبر او ( در 6 صفحه ) به سلطان مسعود مىگويد : « . . . پس دراز كن اى سلطان مسعود . . . به بيعت امير المؤمنين دست خود را و دراز كند به بيعت هركه در صحبت تست و هركه در شهر تست . . . و باش از براى رعيت پدر مشفق و مادر مهربان چرا كه امير المؤمنين ترا نگهبان ايشان كرده است و سياست ايشان را به تو حواله كرده و ترا جهت حاكمى ايشان خواسته . . اين نوشته را بر همه مردم عرض كن در حضور امين امير المؤمنين محمد بن محمد سليمانى ، تا آنكه حجت خدا و حجت امير المؤمنين بر تو و بر قوم تو ثابت باشد . . . و بر پاىدار دعوت مردم را به سوى امير المؤمنين در
هامش
( 1 ) . تاريخ بيهقى ، ( فياض ) ، ص 379 به بعد .