تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 513

مساهمون:

ص٥١٣
سلطانى بيامدند و ده هزار دينار در پنج كيسهء حرير در پاى منبر بنهادند نثار خليفه را ، و بر اثر آن نثارها آوردن گرفتند از آن خداوندزادگان ، اميران ، فرزندان ، و خواجه بزرگ و حاجب بزرگ ، پس از آن ديگران ، و آواز مىدادند كه نثار فلان و نثار فلان و مىنهادند تا بسيار زر و سيم بنهادند . چون سپرى شد ، امير برخاست و برنشست و به پاى شارستان فرورفت با غلامان و حشم و قوم درگاه سوى باغ بزرگ . و خواجه بزرگ با وى برفت . و خازنان و دبيران خزينه و مستوفيان نثارها را به خزانه بردند از راه بازار . و خواجه على ميكائيل برنشست و رسول را با خود برد و به رستهء بازار برآمدند ، و مردم بلخ بسيار شادى كردند و بسيار درم و دينار و ظرايف و هرچيزى برافشاندند و تا نزديك نماز شام روزگار گرفت ، تا آنگاه كه به در عبد الاعلى رسيدند . پس على از راهى ديگر بازگشت و رسول را با آن كوكبه به سراى خويش برد و تكلفى بزرگ ساخته بود ، نان بخوردند و على دندان مزدى بسزا بداد رسول را و آن نزديك امير به موقعى سخت نيكو افتاد . و ديگر روز امير مثال داد خواجه بونصر مشكان را تا نزديك خواجه بزرگ رود تا تدبير عهد بستن خليفه و بازگردانيدن رسول پيش گرفته آيد ، بونصر به ديوان وزارت رفت و خالى كردند و رسول را آنجا خواندند و بسيار سخن رفت ، تا آنچه نهادنى بود بنهادند كه امير بر نسختى كه آورد ، آمده است عهد بندد بر آن شرط كه چون به بغداد بازرسد ، امير المؤمنين منشورى تازه فرستد ( چنان كه ) خراسان و خوارزم و نيمروز و زابلستان و جمله هند و سند و چغانيان و ختلان و قباديان و ترمد و قصدار و مكران و دالشتان و كيكانان و رى و جبال و سپاهان جمله تا عقبه حلوان و گرگان و طبرستان در آن باشد و با خانان تركستان مكاتبت نكنند و ايشان را هيچ لقب ارزانى ندارند و خلعت نفرستند ، بىواسطه اين خاندان ، چنان كه به روزگار گذشته بود كه خليفه گذشته القادر باللّه رضى اللّه عنه نهاده بودند يا سلطان ماضى ( محمود ) تغمده اللّه برحمته ، و وى كه سليمانى است بازآيد بدين كار و با وى خلعتى باشد از حسن راى امير المؤمنين كه مانند آن به هيچ روزگار كس را نبوده است و دستورى دهد تا از جانب سيستان قصد كرمان كرده آيد و از جانب مكران قصد عمان و قرامطه را برانداخته شود و لشكرى بىاندازه جمع شده است و به زيادت ولايت حاجت است و لشكر را ناچار كار بايد كرد ، اگر حرمت درگاه خلافت را نبودى ناچار قصد بغداد كرده آمدى تا راه حج گشاده شدى . . . اگر ما را حاجتمند نكردندى سوى خراسان بازگشتن ، بضرورت امروز به مصر يا شام بوديمى ، و ما را فرزندان كارى دررسيدند و ديگر مىرسند و ايشان را كار مىبايد فرمود و با آل بويه دوستى است و آزار ايشان جسته نيايد ، اما بايد ايشان بيدارتر باشند و جاه حضرت خلافت را به جاى خويش بازبرند و راه حج را گشاده كنند . اگر درين باب جهدى نرود ما جد فرمائيم كه ايزد عز ذكره ما را ازين بپرسد كه هم حشمت است جانب ما را و هم عدّت و آلت تمام و لشكر بىاندازه . رسول گفت اين سخن همه حق است تذكره‌يى بايد نبشت تا مرا حجت باشد . گفتند نيك آمد