و وى را بازگردانيدند و هرچه رفته بود بونصر با امير بگفت و سخت خوشش آمد و روز پنجشنبه نيمه محرم ( 423 ه ) قضاة و اعيان بلخ و سادات را بخواند و چون بار بگسست ايشان را پيش آوردند و على ميكائيل نيز بيامد و رسولدار رسول را بياورد ، و خواجه بزرگ و عارض و بونصر مشكان و حاجب بزرگ بلكاتكين و حاجب بكتغدى حاضر بودند ، نسخت بيعت و سوگندنامه را ، استاد من به پارسى كرده بود ، ترجمهيى راست چون ديباى رومى ، همه شرايط را نگاه داشته ، به رسول عرضه كرد و تازى به دو داد تا مىنگريست و به آوازى بلند بخواند چنان كه حاضران بشنودند . . . بونصر نسخت بتمامى بخواند امير گفت شنودم ، و جمله آن ، مرا مقرر گشت نسخت پارسى مرا ده ، بونصر به دو بازداد و امير مسعود خواندن گرفت ، و از پادشاهان اين خاندان رضى اللّه عنه نديدم كه كسى پارسى چنان خواندن و نبشتن كه وى ، . . . خواجه بزرگ و حاضران خطهاى خويش در معنى شهادت نبشتند و سالار بكتغدى را خط نبود بونصر از جهت وى نبشت و رسول و قوم بلخيان را بازگردانيدند . و حاجبان نيز بازگشتند ، و امير ماند و اين سه تن ، خواجه را گفت امير ، كه رسول را باز بايد گردانيد . گفت ناچار ، بونصر نامه نويسد و پيغامها ، بر راى عالى عرضه كند و خلعت وصلت رسول بدهد و آنچه رسم است حضرت خلافت را به دو سپارد تا برود ، امير گفت خليفه را چه بايد فرستاد ؟ احمد گفت : « بيست هزار من نيل رسم رفته است خاصه را و پنجهزار من حاشيت درگاه را و نثار بتمامى كه روز خطبه كردند و به خزانه معمور است و خداوند زيادت ديگر چه فرمايد از جامه و جواهر و عطر ؟ و رسول را معلوم است كه چه دهند و در اخبار عمروليث خواندهام كه چون برادرش يعقوب به اهواز گذشته شد ، و خليفه معتمد از وى آزرده بود كه به جنگ رفته بود و بزدندش - احمد بن ابى الاصبع برسولى نزديك عمرو آمد برادر يعقوب ، و عمرو را وعده كردند كه بازگردد و به نشابور بباشد تا منشور و عهد و لوا آنجا به دو رسد ، عمرو رسول را صد هزار درم داد در حال و بازگردانيد ، اما رسول چون بنشابور آمد با دو خادم و دو خلعت و كرامات و لوا و عهد آوردند ، هفتصد هزار درم در كار ايشان بشد و ابن سليمانى به رسولى و شغلى بزرگ آمده است خلعتى بسزا بايد او را و صد هزار درم صلت ، آنگاه چون بازآيد و آنچه خواستهايم بيارد آنچه رأى عالى بيند بدهد . »
امير گفت سخت صواب آمد ، و زيادت خليفه را بر خواجه بردادن گرفت و وى مىنبشت :
صد پاره جامه همه قيمتى از هردستى ، از آن ده به زر . و پنجاه نافه مشك و صد شمامه كافور و دويست ميل ( واحد زرع ؟ ) شاره بغايت نيكوتر از قصب و پنجاه تيغ هندى و جامى زرين از هزار مثقال ، پر مرواريد و ده پاره ياقوت و بيست پاره لعل بدخشى بغايت نيكو و ده اسب خراسانى ختلى بجل و برقع ديبا ، و پنج غلام ترك قيمتى ، چون نبشته آمد امير گفت اين همه را راست بايد كرد . . . اين همه خازنان راست كردند و امير بديد و بپسنديد ، و استادم خواجه بونصر نسخت نامهء بكرد ، نيكو بغايت ، چنان كه او دانستى كرد كه امام روزگار بود در دبيرى و آن را تحرير من كردم كه بو الفضلم كه نامههاى حضرت خلافت و از آن خانان تركستان و ملوك اطراف همه به
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 514
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٥١٤