شهر نزديك شد ، سه حاجب و بو الحسن كرجى و مظفر حاكم نديم ، كه سخن تازى نيكو گفتندى و ده سرهنگ با سوارى هزار پذيره شدند و رسول را با كرامتى بزرگ در شهر آوردند . . . و به كوى سبدبافان فرود آوردند بسراى نيكو و آراسته ، و در وقت بسيار خوردنى با تكلف بردند . » چون رسول به پايتخت رسيد مرگ القادر باللّه و خلافت و زمامدارى القائم بامر اللّه را به اطلاع سلطان رسانيد .
سلطان مسعود فرمان داد كه مراسم تعزيت و تهنيت به جاى آرند و صاحبديوان رسالت را مأمور كرد كه نامههايى در اينباره در چند نسخه بنويسند و بيعتنامهيى بين خليفه و سلطان رد و بدل شود . بيهقى آئين پذيرائى از نمايندگان خليفه را ( در حدود ده قرن پيش ) چنين تصوير مىكند : « چون صبح بدميد چهار هزار غلامسرايى در دو طرف سراى امارت به چند رسته بايستادند ، دو هزار با كلاه دو شاخ و كمرهاى گران . . . و با هرغلامى عمودى سيمين ، و دو هزار با كلاه چهارپر بودند و كيش و كمر و شمشير و شفا و نيملنگ بر ميان بسته و هرغلامى كمانى و سه چوبه تير بر دست . و همگان با قباهاى ديباى شوشترى بودند و غلامى سيصد از خاصگان در رستهاى صفه بزر و عمودهاى زرين و چند تن آن بودند كه با كمرها بودند مرصع بجواهر و سپرى پنجاه و شصت بدر بداشتند و در ميان سراى ديلمان ، و همه بزرگان درگاه و ولايتداران و حجاب با كلاههاى دو شاخ و كمر زر بودند و بيرون سراى ، مرتبهداران بايستادند و بسيار پيلان بداشتند . و لشكر بر سلاح و بر گستوان و جامههاى ديباى گوناگون با عماريها و سلاحها به دو رويه بايستادند ، با علامتها ، تا رسول را در ميان ايشان گذرانيده آيد . رسولدار برفت با جنيبتان و قومى انبوه ، و رسول را برنشاندند و آوردند ، و آواز بوق و دهل و كاسه پيل بخاست گفتى روز قيامت است و رسول را بگذرانيدند برين تكلفهاى عظيم و چيزى ديد كه در عمر خويش نديده بود و مدهوش و متحير گشت ، و در كوشك شد و امير رضى اللّه عنه بر تخت بود ، پيش صفه ، سلام كرد رسول خليفه ، و خواجه بزرگ احمد حسن جواب داد ، و جز وى كسى نشسته نبود پيش امير ، ديگران به حمله برپاى بودند . و رسول را حاجب بو النصر بازو گرفت و بنشاند ، امير آواز داد كه خداوند امير المؤمنين را چون ماندى ؟ رسول گفت : ايزد عز ذكره مزد دهاد سلطان معظم را ، به گذشته شدن امام القادر باللّه امير المؤمنين انار اللّه برهانه ،
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ .
مصيبت سخت بزرگ است ، اما موهبت ببقاى خداوند بزرگتر .
ايزد عز ذكره جاى خليفه گذشته فردوس كناد و خداوند دين و دنيا ، امير المؤمنين را باقى دارد . »
خواجه بزرگ فصلى سخن بگفت بتازى سخت نيكو درين معنى و اشارت كرد در آن فصل سوى رسول تا نامه را برساند ، رسول برخاست و نامه در خريطهء ديباى سياه پيش تخت برد و بدست امير داد و بازگشت و همانجا كه نشانده بودند بنشست .
امير ، خواجه بونصر را آواز داد ، پيش تخت شد و نامه بستد و بازپس آمد و روى فراتخت