تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 51

مساهمون:

ص٥١
همه درگاه خسروان درياست * يك صدف نى و صد هزار نهنگ كشتى آرزو در اين دريا * نفكند هيچ صاحب فرهنگ يك گهر ندهد و به جان ستدن * هر زمان باشدش هزار آهنگ در پناه خردنشين كه خرد * گردن آز راست پالاهنگ تو و كنجى نه صدر و نه ايوان * تو و نانى نه مير و نه سرهنگ خليفه گويد خاقانيا دبيرى كن * كه پايگاه تو را بر فلك گذارم سر دبيرم آرى سحر آفرين گه انشا * وليك زحمت اين شغل را ندارم سر چو آفتاب ضميرم عطاردى چه كنم ؟ * كلاه عاريتى را چرا سپارم سر
در جاى ديگر خاقانى آزادگى و وارستگى و استقلال فكر را بر خدمت ارباب قدرت ترجيح مىدهد :
. . . همچو ماهى سر خويش از پى نان * بر سر سوزن طفلان چكنم گوئيم نان ز در سلطان جوى * آب رخ ريزد بر نان چكنم لب خويش از پى نان چو دونان * بوسه زن بر در سلطان چكنم همچو زنبور دكان قصاب * بر سر كار دهان جان چكنم تاج خرسنديم استغنا داد * با چنين مملكه طغيان چكنم نعمتى بهتر از آزادى نيست * بر چنين مائده كفران چكنم مادر بخت فسرده رحم است * خشك دارد سر پستان چكنم همتم بر سر كيهان خورد آب * ننگ خشك و تر كيهان چكنم كاوه‌ام پتك زنم بر سر ديو * در دكان كوره و سندان چكنم خادمانند و زنان دولتيار * چون مرا آن نشد آسان چكنم دولت از خادم و زن چون طلبم * كاملم ميل به نقصان چكنم همه ناكامى دل كام منست * گرد كام اينهمه جولان چكنم
در ميان متفكران و آزادانديشان عالم اسلام پيشوايان راستين تصوف بيش از ديگران در برابر خلفا و شهرياران بىپرده و بدون مجامله سخن گفته‌اند .

گفتگوى فضيل با هرون الرشيد

سفيان بن عينه گويد هرون ما را بخواند و فضيل با ما بود روى به خليفه كرد و گفت اى خوب‌چهر ، تويى كه كار اين امت به دست دارى . بزرگا تعهد و تقلدى كه به گردن گرفته‌اى ! خليفه را از اين گستاخى و صراحت ، گريه افتاد و هريك ما را بدره‌اى آورد ، و همه بپذيرفتند جز فضيل كه رد كرد . خليفه گفت : يا ابا على ، اگر اين مال حلال ندانى ، به وامدارى ده تا دين خود ادا كند يا گرسنه‌اى را سير كن و برهنه‌اى را بپوشان فضيل گفت نتوان و بيرون شديم . و من به ابى على گفتم خطا كردى زر مىستدى ، و در ابواب به مصرف مىكردى . فضيل دست فراريش من برد و