سراى بزنند ، عامل حجت عرض كرد و پانصد شفيع آورد و آن هزار چوب با هزار دينار نيشابورى و به شفاعت بزرگ مىخريد ، هيچ فايده نداشت تا هزار چوب بخورد ، گفت : اگرچه آن ضياع ترا درست است چرا بر حكم فرمان رفتى و بعد از آن حال باز ننمودى ؟ تا آنچه واجب بود مىفرمودندى . . . » « 1 »
شاه ، امير ، صاحبقران و سلطان
بارتولد مىنويسد : در عهد محمود غزنوى « . . . لقب « سلطان » - لااقل در محيط زندگى دربارى - متداول و معمول گشت پيش از او او « شاه » ، « امير » ، « خدات » و « خداوند » استعمال مىشده است .
مورخان و شاعران دربارى ، محمود را سلطان مىخواندند . و محتملا نويسندگان اسناد رسمى نيز ، وى را در اسناد چنين ملقب مىساختهاند ، ولى عوام در محاورهء روزانه ، محمود و جانشينان وى را بهطور اعم ، كماكان امير مىخواندند . در تأليف بيهقى اشخاص ، در مكالمه مسعود را به نام « امير » خطاب مىكنند گرديزى تقريبا كلمهء « سلطان » را به كار نمىبرد و اين واژه در سكههاى دوران پادشاهى نخستين اميران غزنوى نيز ديده نمىشود . . . » « 2 »
صاحبقران : در دورهء قرونوسطا « صاحبقران » به كسى گفته مىشده است كه در عصر خود به جهتى از جهات بر ساير همسلكان خود تفوقى حاصل كرده و در حقيقت در حرفه خود ممتاز و مشار اليه بالبنان شده باشد چه اين شخص سلطان باشد چه شاعر و وزير . نظامى عروضى در باب رودكى گويد :
اى آنكه طعن كردى در شعر رودكى * اين طعن كردن تو ز جهل و ز كودكى است
كان كس كه شعر داند ، داند كه در جهان * صاحبقران شاعرى استاد رودكى است
غير از شعرا ، وزراى بزرگ را مخصوصا در عهد مغول به اين لقب مىخواندند . » « 3 »
شرط مصاحبت و نزديكى با سلاطين : غزالى در كيمياى سعادت ، مردم متقى را عموما و علما و دانشمندان را خصوصا از معاشرت و نزديكى با سلاطين و توانگران بازداشته ، مىنويسد : در محضر سلاطين و بزرگان هيچ عملى جز سلام پسنديده نيست او سرفرود آوردن ، دست بوسيدن ، و پشت دو تا كردن را ، عمل زشت و ناصواب مىخواند . و مىنويسد :
هشام بن عبد الملك خليفه ، چون به مدينه رسيد ، يكى از صحابه را نزد خود خواند و چون همه مرده بودند ، گفت يكى از تابعين را طلب كنيد « طاووس را نزديك وى آوردند ، چون در شد نعلين بيرون كرد ، و گفت السلام عليك يا هشام ! چگونهاى اى هشام ؟ پس هشام خشمگين شد قصد آن كرد كه او را هلاك كند ، گفتند كه اين حرم رسول است ( ع ) و اين مرد ، از بزرگان علماست ، اين نتوان كرد . پس گفت : اى طاووس ! اين به چه دليرى كردى ؟ گفت چه كردم ؟ خشم وى زياد شد ، گفت چهار ترك ادب كردى يكى نعلين بر كنار بساط من بيرون كردى و اين نزديك ايشان زشت
هامش
( 1 ) . همان كتاب ، ص 192
( 2 ) . تركستاننامه ، پيشين ، ص 576
( 3 ) . ر . ك . مجلهء يادگار ، سال 3 ، شمارهء 5 ، ص 81