مىخوردند كه نسبت به شاه و خانوادهء وى فرمانبردار محض باشند و اوامرش را بدون چون و چرا اطاعت كنند ، امپراتور به نوبهء خود متعهد مىشد كه تا اعلا درجهء امكان از صدور فرمان اعدام و قطع اندامها خوددارى كند . » « 1 »
ناصرخسرو علوى شاعر مبارز و آزادانديش ايران ( كه چند قرن پيش از گيبون مىزيسته ) منشأ مداهنه و چاپلوسى را ، حرص ، آزمندى ، و جاهطلبى مردم مىشمارد و معتقد است اگر كسى به آرزوهاى نامحدود خود ، لگام زند ، محكوم به تملقگوئى به اين و آن نخواهد شد .
گر نخواهى اى پسر تا خويشتن مجنون كنى * پشت پيش اين و آن ، پس چون همى چون نون كنى ؟
دلت خانهء آرزو گشتست و زهر است آرزو * زهر قاتل را چرا با دل همى معجون كنى ؟
خم زنون پشت تو هم در زمان بيرون شود * گر تو خم آرزو را از شكم بيرون كنى
. . . ده تن از توزرد روى و بىنوا خسبد همى * تا به گلگون مى همى تو روى خود گلگون كنى
زر همى خواهى كه پاشى ، مىخورى با حوريان * سر ز رعنايى گهى ايدون و گاه ايدون كنى
. . . دست بر پرهيزدار و خوب گوى و علم جوى * تا به اندك روزگارى خويشتن قارون كنى
تاريخ زندگى ناصرخسرو نشان مىدهد كه به آنچه گفته است عمل كرده و بر همين مناسبت مطرود درگاه اميران و زورمندان زمان بوده است ، وى در تأييد اين معنى مىگويد :
اگر بر تن خويش سالار و ميرم * ملامت همى چون كنى خير خيرم
. . . اسيرم نكرد ، اين ستمگار ، گيتى * چو اين آرزو جوى تن ، گشت اسيرم
چو من پادشاه تن خويش گشتم * اگر چند لشگر ندارم ، اميرم
به تاج و سريرند شاهان مشّهر * مرا علم و دينست تاج و سريرم
چو مر جاهلان را ، سوى خود نخواند * نه بوى نبيذ و نه آواى زيرم
چه كارست پيش اميرم چو دانم * كه گر مير پيشم نخواند نميرم !
به چشمم ندارد خطر سفله گيتى * به چشم خردمند ازيرا خطيرم
حقير است اگر اردشير است زى من * اميرى كه من بر دل او حقيرم
به نزديك من نيست جز ريگ و شوره * اگر نزد او من نه مشكين عبيرم
به گاه درشتى درشتم چو سوهان * به هنگام نرمى به نرمى حريرم
چو ، من دست خويش از طمع پاك شستم * فزونى از اين و از آن چون پذيرم
به جان خردمند خويشست فخرم * شناسند مردان صغير و كبيرم
. . . تن پاك فرزند آزادگانم * نگفتم كه شاپور بن اردشيرم
خاقانى نيز در شمار شعرا و مردانيست كه آزادگى و استقلال را بر نوكرى و دبيرى بر درگاه سلاطين ترجيح مىدهد :
هامش
( 1 ) . همان ، ص 570