بود ، كه پيش ايشان با موزه و نعلين به هم بايد نشست و تاكنون در سراى خلفا رسم چنين بود ، و ديگر آنكه مرا امير المؤمنين نگفتى و ديگر آنكه در پيش من نشستى و بىدستورى و دست من بوسه ندادى . طاووس گفت : اما آنكه نعلين بيرون كردم پيش تو ، هر روز پنج بار پيش رب العزه كه خداوند همه است بيرون كنم و بر من خشم نگيرد . و اما آنكه امير المؤمنين نگفتم ، نه آن بود كه همهء مردان به اميرى تو راضى نهاند ، ترسيدم كه دروغى گفته باشم و اما آنكه تو را به نام خواندم به كنيت نخواندم ، خداى تعالى دوستان خود را به نام خوانده است ، گفت يا داوود يا يحيى يا عيسى و دشمن خود را به كنيت خوانده . اما آنكه دست بوسه ندادم ، از امير المؤمنين على رضى الله عنه شنيدم كه گفت : روا نيست دست هيچكس را بوسه دادن مگر دست زن خويش به شهوت و دست فرزند به رحمت . اما آنكه پيش تو نشستم ، از امير المؤمنين رضى الله عنه شنيدم گفت : هركه خواهد كه مردى را بيند از اهل دوزخ ؛ گو در مردى نگر كه نشسته باشد و در پيش وى قومى به پاى ايستاده ، هشام را خوش آمد . . . » « 1 »
گفتگوى شجاعانه طاووس در برابر خليفهء سبكمغز و خودخواهى چون هشام ، گفتار منيع و پرارزش « گيبون » مورخ معروف انگليسى را به ياد مىآورد كه مىگويد « شهرياران قسطنطنيه حدود عظمت خويش را از روى اطاعت بندهوار اتباع خويش قياس مىگرفتند ، امپراتوران مزبور نمىدانستند كه اينگونه فرمانبردارى و بندهصفتى كليهء نيروهاى دماغى انسان را از خاصيت مىاندازد و منحط مىكند . . . » « 2 »
گيبون در جاى ديگر از كتاب خود ، كبر و غرور پادشاهان مستبد را به باد انتقاد مىگيرد و ادامهء اين سنن ناپسند را موجب هتك حيثيت انسانى مىشمارد ، به نظر او : « عناوين فوق العاده منيع و باشكوه و فروتنى بىاندازه مانند سر به خاك سودن ، كه آدميزاده به حكم اخلاص از براى قادر متعادل اختصاص داده بود ، طى قرون بر اثر چاپلوسى و ترس از موجوداتى كه هم طبع ما هستند ، رو به فزونى نهاد ، اين طرز ستايش كه عبارت از افتادن بر روى خاك و بوسيدن پاى امپراتور بود ، نخستين بار در عهد ديوكلسين رواج گرفت و وى آن شيوه را از عادات جاريهء دربار ايران اقتباس كرد ، اما آن عادت پايدار ماند و تا آخرين عصر مونارشى يونانى با شدت هرچه تمامتر رواج داشت ، بجز روزهاى يكشنبه كه از نظر غرور دينى ، اين حرمت رعيت خواركن موقوف بود ، در تمام اوقات ساير روزهاى هفته هركس به بارگاه امپراتور راه مىيافت ، اعم از ملوكى كه ديهيم پادشاهى بر سر و جبهء شهريارى بر تن داشتند از سفيران و فرستادگان پادشاهان مستقل روى زمين . . . همه كس مىبايد سر بر پايهء سرير وى سايد و بر خاك افتد . . . خرافات و موهومپرستى زنجيرهاى بندگى را محكمتر مىكرد . امپراتور زير نظر بطريق در كليساى سن سوفى طى شعاير و تشريفات خاصى تاجگذارى مىكرد ، و مردم در پايين محراب كليسا سوگند
هامش
( 1 ) . امام محمد غزالى : كيمياى سعادت ، به اهتمام احمد آرام ، ص 303
( 2 ) . ادوارد گيبون ، انحطاط و سقوط امپراتورى روم ، ترجمهء ابو القاسم طاهرى ، تهران 1348 ، ص 552