نمىكند و دربارهء رفتار مردم با سلاطين و مسئوليت و وظيفه سلاطين ، فكر ثابتى ندارد . يك جا مىگويد « فرق ميان پادشاهان مؤيد و موفق و ميان خارجى متغلب آن است كه پادشاهان را چون دادگر و نيكوكردار و نيكوسيرت و نيكو آثار باشند ، طاعت بايد داشت و گماشته به حق بايد دانست و متغلبان را كه ستمكار و بدكردار باشند خارجى بايد گفت و با ايشان جهاد بايد كرد . . . » « 1 » ولى در مورد مسعود ، مخدوم خود با آنكه بر بسيارى از كارهاى نارواى او ايرادهاى منطقى دارد ، راه اغماض و گذشت پيش مىگيرد ، و ظاهرا خطاب به معترضين زمان خود مىگويد : « . . . جهان بر سلاطين گردد و هركسى را كه بركشيدند نرسد كسى را كه گويد چرا چنين است كه مأمون گفته است در اين باب ، نحن الدنيا من رفعنا ارتفع و من وضعناه اتضع مائيم روزگار ، آن را كه برداشتيم ، بلندى گرفت و آن را كه بنهاديم خوار شد - معاويه گويد : « نحن الزمان ان صلحنا صلح الزمان و ان فسدنا فسد الزمان . » « 2 » دريغا كه مورخ فحل و نامدار و حقيقتگوئى چون بيهقى به جاى آنكه افكار و آراء و نيروى كار خلق را اساس و مدار همه قدرتها به شمار آورد به گفتار معاويه ( بنيانگذار ظلم و تبعيض ) و مأمون خليفهء عباسى استناد مىجويد و همه چيز را منبعث از ارادهء خلفا و شهرياران مىداند و افكار و تمايلات عمومى را به چيزى نمىگيرد .
نگرانى سلطان محمود غزنوى
روزى سلطان محمود « در آينه نگاه كرد ، چهره خود بديد تبسم كرد ، و احمد حسن را گفت : دانى كه اين زمان در دل من چه مىگردد ؟
گفت : خداوند بهتر داند . گفت : مىترسم كه مردمان مرا دوست ندارند از آنكه روى من نه نيكوست و مردمان به عادت پادشاه نيكوروى دوستتر دارند .
احمد حسن گفت : اى خداوند يك كار كن كه ترا از زن و فرزند و جان خويش دوستتر دارند و به فرمان تو در آب و آتش روند . گفت : چه كنم ؟ گفت : زر را دشمن گير تا مردمان ترا دوست گيرند ، محمود را خوش آمد و گفت هزار معنى و فايده در زير اين يك سخن است . . . » « 3 » در صورتى كه حكايت سابق الذكر مقرون به حقيقت باشد ، بار ديگر عدم توجه محمود به « حقايق » و استبداد و خودخواهى او روشن مىشود زيرا به شهادت تاريخ براى او جز « زر » محبوبى نبود و مالياتهاى سنگينى كه از مردم مىگرفت و لشكركشيهاى او به هندوستان براى زراندوزى بود نه گسترش اسلام .
به نظر محمود فرمان سلطان صحيح يا غلط لازم الاجراست
« زنى از نيشابور به تظلم به غزنين رفت و پيش محمود گله كرد و گفت : عامل نيشابور ضياعى از من بستده است و در تصرف خويش آورده ، نامهاى داد كه : اين زن را ضياع وى بازده ، اين عامل مگر آن ضياع را ، حجتى داشت ؟ گفت : اين ضياع او نيست ، حالش به درگاه باز نمايم ، بار ديگر آن زن به تظلم رفت ، غلامى فرستادند و عامل را از نيشابور به غزنين بردند چون به درگاه سلطان رسيد ، بفرمود كه او را هزار چوب بر در
هامش
( 1 ) . همان ، ص 100
( 2 ) . همان ، ص 39
( 3 ) . همان ، ص 185