صاحبخبران را در مملكت ، به هرشهرى و ولايتى گماشته بودندى تا هرخبر كه ميان حادث گشتى پادشاه را خبر كردندى ، تا آن پادشاه بر موجب آن فرمان دادى . و چون حال چنين بودى ، و دستهاى تطاول ، كوتاه بودى و عمال بر هيچكس ستم نيارستندى كردن و يك درم از كس به ناحق نتوانستندى ستدن . و غلامان بيرون از قانون قرار و قاعده ، هيچ از رعايا نيارستندى خواست . و خواسته و زن و فرزند مردمان در امن و حفظ بودى . و هركس به كار و كسب خويش مشغول بودندى از بيم پادشاه .
و ديگر نانپاره ( حقوق ) كه حشم را ارزانى داشتندى ، ازو بازنگرفتندى . و به وقت خويش ، به عادت معهود مال به دو مىرسانيدندى و اگر كسى درگذشتى و فرزندى داشتى كه همان كار و خدمت توانستى كردن ، نان پدر او را ارزانى داشتندى و ديگر به كار عمارت ، عظيم ، حريص و راغب بودندى و هرپادشاه كه بر تخت مملكت بنشستى ، شب و روز در آن انديشه بودى كه كجا آب و هواى خوش است ، تا آنجا شهرى بنا كردن تا ذكر او ، در آبادان كردن مملكت در جهان بماندى .
و عادت ملوك عجم و ترك و روم كه از نژاد آفريدوناند ، چنان بوده است كه اگر پادشاهى سرايى مرتفع بنا افكندى ، يا شهرى يا ديهى يا رباطى يا قلعهيى يا رودى براندى و آن بنا در روزگار او تمام نشدى ، پس او و آنكس كه به جاى او بنشستى بر تخت مملكت ، چون كار جهان به روى راست گشتى ، بر هيچ چيز چنان جد ننمودى كه آن بناى نيمكردهء آن پادشاه تمام كردى .
يعنى تا آن جهانيان بدانند كه ما نيز بر آبادان كردن جهان ، و مملكت ، همچنان راغبيم . . . و اگر به دست او تمام نشدى ، ديگر كه به جاى او نشستى تمام كردى . . . و گفتندى هركه راز مملكت نگاه ندارد اعتماد ازو برخاست و هركس يزدان را ناسزا گفت ، كافر گشت . و هركه فرمان پادشاه را كار نبندد ، با پادشاه برابرى كرد و مخالف شد اين هرسه را در وقت سياست فرمودندى . . . و ديگر در بيابانها و منزلها رباط فرمودندى و چاههاى آب كندندى ، و راهها از دزدان و مفسدان ايمن داشتندى . . . و اگر كسى از عمال چيزى بر ولايتى يا ديهى بيرون از قرار قانون ، در افزودى ، آن عمل به دو ندادندى ملك او را مالش دادندى و هركه از خدمتكاران خدمتى شايسته به واجب بكردى انعام فرمودندى . . . » « 1 »
ابو الفضل بيهقى مورخ نامدار ما به اهميت و ارزش شخصيت سلاطين و نقش و مسئوليت خطير آنان در اداره كشور توجه مىكند و مىنويسد :
« بزرگا و بارفعتا كه كار امارت است اگر به دست پادشاه كامكار و كاردان محتشم افتد ، به وجهى به سر برد و از عهدهء آنچنان برآيد كه دين و دنيا او را به دست آيد و اگر به دست عاجزى افتد ، او بر خود درماند و خلق به روى . . . » « 2 » ، بيهقى چنان كه بايد ، به مقام و ارزش خلق توجه
هامش
( 1 ) . عمر خيام نيشابورى ، نوروزنامه به تصحيح مجتبى مينوى ، ص 17 به بعد
( 2 ) . ابو الفضل بيهقى ، تاريخ بيهقى ، تهران 1324 ، ص 379