تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 479

مساهمون:

ص٤٧٩

رسيدگى به شكايات مردم

معمولا مردم شاكى و ناراضى اگر دستشان به دامن شاه مىرسيد و شكايت خود را به گوش او مىرساندند ، ممكن بود شاه به وسيلهء ديوان رسايل به موضوع رسيدگى كند و يا بدون رسيدگى دقيق ، شخص متهم را كيفر دهد . « ابو الفتح بستى عامل نسا ، مردى را بگرفت ، دارايى او را ضبط كرد و دستور داد او را زندانى كنند . پس از چندى مرد از زندان گريخت و به غزنين رفت و شرح حال خود با سلطان محمود بگفت و دادخواهى كرد . سلطان نامه‌اى به عامل نسا نوشت و مرد ، بار ديگر به نسا رفت و نامه را به عامل رسانيد . ولى او نامه را ناديده گرفت و با خود گفت اين مرد دگرباره به غزنين نرود و سلطان را نبيند . آن ضياع وى باز نداد و به نامه هيچ كار نكرد . مرد ديگرباره راه غزنين پيش گرفت . پس از مراجعهء مكرر ، يك روز شاه را ديد و از عامل نسا بناليد و سلطان گفت بر من نامه دادنست ، اگر فرمان نكنند من چه كنم ؟ برو و خاك بر سر كن . مرد گفت : اى پادشاه ، عامل تو به فرمان تو كار نكند مرا خاك بر سر بايد كرد ؟ سلطان محمود گفت : نه اى خواجه ، غلط گفتم مرا خاك بر سر بايد كرد . در حال دو غلام‌سرايى را نامزد كرد ، تا به نسا رفتند و شحنهء نواحى را حاضر كردند و آن نامه در گردن ابو الفتح آويختند و بر در ديه بردار كردند كه اين سزاى آن كسست كه به فرمان خداوندگار خود ، كار نكند . و امرها نافذ گشت و مردمان در راحت افتادند . » « 1 »

انتقام يك دبير يا منشى ناراضى

: شار حاكم عربستان در دوران نكبت و بدبختى به دست غلامى سپرده شد . غلام از شار كه روزگارى حكومت و سلطنت داشت ، آمرانه خواست كه نامه‌اى به زن او نويسد و زن را از سلامتى خويش آگاه سازد ، شار كه اين كار را دون شأن خويش مىدانست ، قلم بر دست گرفت و چنين نوشت : « اى قحبهء نابكار و شوخ‌چشم ضايع روزگار ، تو را تصور آنست كه سلوك تو در طريق فسق و فساد و تبذير تو در اموال ، به جهت تحصيل آن مراد به سمع من نرسيده و پندارى نمىدانم كه روزگار به شرب خمر و ملاهى و مناهى مىگذرانى و هرروز با حريفى و هرشب با ظريفى به معاشرت و مباشرت اشتغال مىنمايى ، خانمان من بر باد دادى و آبروى من بر خاك ريختى و در هتك پردهء عصمت كوشيده ، حرمت من نگاه نداشتى . اگر به سلامت به وطن رسم ، سزاى تو بدهم چون نامه به خانهء او رسيد و زن از مضمون آن آگاه شد ، بىهوش شد و شك نكرد كه دشمنان و فاسدان پيش شوهر ، او را بدان قبايح متهم كرده‌اند از خانه بيرون رفت و در گوشه‌اى مختفى شد ، غلام چون به منزل رسيد ، سراى خود را چون بيابان لوط يافت . از همسايگان پرسيد ، صورت واقعه و مندرجات نامه را با او گفتند . غلام دريافت كه اين ماجرا حاصل غرض‌ورزى شار است . خاتون ، را به وثاق خويش بازآورد . » « 2 »
هامش
( 1 ) . در پيرامون تاريخ بيهقى ، پيشين ، ج 2 ، ص 625 . ( 2 ) . همان ، ج 1 ، ص 348 به بعد .