فرستاده مىشد . چنانكه سلطان مسعود پس از پيروزى به تركمانان ، دستور داد تا فتحنامه نويسند : « گفت برو بو نصر را بگوى تا فتحنامه نسخت كند . . . »
گاه رسول سلطان مبلّغ پيام شفاهى يا « مشافهه » بود كه مضمون آن معمولا از طرف رئيس ديوان رسالت تهيه مىشد و سعى مىكردند كه مطلب روشن و صريح بيان شود . » « 1 »
گاه مفاد بعضى از نامههاى سياسى حكايت از وعد و وعيد و تهديد و تطميع مىكند . در نامهاى كه در عهد علاء الدين تكش خوارزمشاه به يكى از ملوك و امراى اطراف نوشته شده است چنين مىخوانيم : « . . . اكنون قاعدهء الفت و عقد اخوت ميان ما و برادر اعز اكرم ملك عالم عادل ابقاء اللّه چنان محكم و مبرم است . . . كه در آن انديشه قصورى پيدا نيايد . فلان را غايت اقبال خويش در سعادت قبول خدمت ما ببايد شناخت . . . و بر جادهء خدمتگارى و شيوهء طاعتدارى ثابتقدم و راسخ اعتقاد بايد بود و دست از دامن اين دولت كه تا دامن قيامت پاينده باد ، نبايد داشت ، و اقطاع نانپاره از اين حضرت بايد خواست . . . چه اگر بر خلاف اين انديشه در خاطر جاى دهد . . . عاقبت آن . . . وخيم . . . باشد بايد فلان اين معانى را به سمع خرد بشنود . . . و اين نصايح را از سر شفقت تمام شناسد . . . و يقين داند كه اگر اين اعمال را مباشر باشد . . . هر روز لطف رأى ما دربارهء او بر زيادت خواهد بود . . . و اگر از اين شيوه انصراف نمايد و از جاده انحراف كند . . . و از حد بندگى فراتر شود تا نه بس ديرگاهى . . . دواعى سياست ما فراجنبد و نواير سخط ما فروع زند و صواعق خشم ما ظاهر گردد و آنچه مرحمت ما بدان راضى باشد برود . . .
وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ .
به تاريخ سنهء سبع و سبعين . »
گرگ آشتى
: گاه زمامداران به حكم ضرورت با دشمنان خود مكارانه از در صلح و آشتى درمىآمدند و آن را گرگ آشتى مىناميدند « . . . صواب آنست كه « گرگ آشتى » كنيم و بازگرديم . » ( تاريخ بيهقى ) . . . « . . . گفت كه رسولى فرستد و با اين قوم گرگ آشتى كند . . . » ( بيهقى )
با تو گر اين سگ كند ، عزم به گرگ آشتى * بازى بز مىدهد ، تا كندت خوكبند
عطار
سوگندنامهء خوارزمشاه
: چنانكه در تاريخ عهد سلجوقيان ديديم ، چندين بار بين آتسز و سلطان سنجر جنگ درگرفت . و در اين محاربات غالبا قواى آتسز شكست مىخورد . در نيمهء شوال 535 يعنى دو سال بعد از اولين برخورد جنگى بين سنجر و خوارزمشاه ، آتسز بن محمد خوارزمشاه سوگندنامهء زير را امضاء كرد ، به نزد سلطان سنجر فرستاد و از در اطاعت درآمد . ولى دو ماه بعد همينكه سنجر از خان ختايى شكست خورد ، آتسز عهد و پيمان و سوگندنامه را فراموش كرد ، قسمتى از خراسان را گرفت و خود را خوارزمشاه خواند . اكنون براى آنكه خوانندگان با مفاد و مندرجات سوگندنامههاى آن روزگار آشنا شوند ، قسمتى از آن را نقل مىكنيم :
هامش
( 1 ) . مأخوذ از مقالهء ركنى يزدى ، در يادنامهء ابو الفضل بيهقى ، از ص 233 تا 266 .