تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 474

مساهمون:

ص٤٧٤
شايسته انتخاب مىگرديد . سلطان مسعود در مورد ابو الفضل بيهقى گفته بود كه « اگر ابو الفضل سخت جوان نيستى ، اين شغل به وى داديمى . » « 1 » پس از انتخاب صاحب‌ديوان رسالت و خلعت پوشيدن و پايان تشريفات ، رئيس ديوان به طارم مىرفت و در محل خود قرار مىگرفت و دبيران و منشيان خود را پس از مشورت با سلطان انتخاب مىكرد . گاه سلطان به جهاتى با پيشنهاد صاحب‌ديوان رسالت مخالفت مىكرد . چنان‌كه گفت : « . . . عبد اللّه نبسهء اسفراينى و بو الفتح حاتمى نبايد ، كه ايشان را شغلى ديگر خواهم فرمود . » « 2 » و چون رئيس ديوان آنان را شايسته براى دبيرى معرفى كرد ، چنين پاسخ شنيد « . . . همين است كه همى گويى . اما اين دو تن در روزگار گذشته مشرفا بوده‌اند از جهت مرا در ديوان تو ، امروز ديوان را نشايند . » « 3 » دبيران داراى درجات مختلف بودند ، تازه‌كاران اجازهء نشستن نداشتند و بعضى كه سابقهء بيشتر داشتند ، مىنشستند . و گاه خليفه يعنى جانشين صاحب‌ديوان مىشدند ، و دبيرى كه وظيفه‌دار تنظيم صورت اموال خزانه و آنچه وصول شده عطا شده بوده است و با مستوفيان همكارى مىنمود . « دبيرخزانه » ناميده مىشد « . . . خازنان و دبيران خزينه و مستوفيان نثارها را به خزانه بردند از راه بازار . » « 4 » صاحب‌ديوان رسالت غير از كارهاى اصلى ، در بعضى امور ديگر نيز دخالت مىكرده است . چنان‌كه گاه طرف مشورت قرار مىگرفت يا پيغام‌رسانى و وساطت مىكرده است . بيهقى مىنويسد كه سلطان مسعود در مقام مشاوره به رئيس ديوان رسالت مىگويد : « . . . تو مردىاى كه جز راست نگويى و غير صلاح نخواهى . در اين كار چه بينى بىحشمت بازگوى كه ما را از همهء خدمتگاران دل بر تو قرار گرفته است . » « 5 » و او با كمال صراحت مىگويد : « . . . زندگى خداوند دراز باد يك چند دست از شادى و طرب به بايد كشيد و لشكر را پيش خويش عرضه كرد و . . . » « 6 » ديوان رسالت در دوران قرون‌وسطا مركز فعاليتهاى سياسى بود . به همين مناسبت امراء و پادشاهان اطراف ، فئودالهاى بزرگ و استانداران و شخصيتهاى مهم سياسى سعى مىكردند به وسيلهء دبيران و ديگر كارمندان اين ديوان اخبار و اطلاعات موردنظر را كسب كنند « . . . و اميرك بيهقى با ايشان بود بر شغل آنچه رود آنها كند و بدان وقت به ديوان رسالت دبيرى مىكرد . . . » « 7 » چون كسى به مقامى گمارده مىشد ، صاحب ديوان ، نامه يا حكمى به دست او مىداد كه در آن دوره « منشور » خوانده مىشد « . . . بو نصر مشكان منشورش بنويسد و به توقيع آراسته گردد كه چون خلعت بپوشد آنچه واجب است از احكام به جاى آورده آيد . . . » « 8 »

ملطّفه

: ملطفه به نامه‌هاى كوچك و محرمانه‌اى اطلاق مىشد كه سلاطين و زمامداران و شخصيتهاى سياسى براى اجراى نقشه‌هاى خود به اين و آن مىنوشتند . چنان‌كه نوشتگين براى
هامش
( 1 ) . همان ، ص 600 . ( 2 ) . همان ، ص 145 . ( 3 ) . همان ، ص 145 . ( 4 ) . همان ، ص 291 . ( 5 ) . همان ، ص 580 . ( 6 ) . همان ، ص 487 . ( 7 ) . همان ، ص 209 . ( 8 ) . همان ، ص 268 .