نيست و پادشاهى كارى با خطر است و در دنيا خطر جان است و در آخرت خطر دين « 1 » ، بايد از خداى بترسى ، چون از خداى ترسان باشى و بندگان خداى نيز از تو بترسند بايد كه پارسا باشى كه ملك ناپارسا را حرمت نباشد و اول كارى آن كنى كه خزانه را و بيت المال را آباداندارى كه ملك به مال توان نگاه داشتن و اگر ترا زر و مال و نعمت نباشد هيچكس فرمان تو نبرد و مال حاصل نشود الا به عمارت و تدبير و عقل ، و عمارت حاصل نشود الا به عدالت و راستى و جهد كن تا همهء مردمان را مشفق خودگردانى ، بدان كه دل ايشان به احسان و بذل مال به دست آرى ، و هيچ چون خودى مطيع نشود ، الان بدان كه او نباشد ، و تو بدهى و بايد كه بلندهمت باشى و همت در آدمى همچون آتش است كه بلندى جويد . » بايد جمعالمال از وجهى باشد كه جميل باشد . و من ترا نمىگويم كه مال از رعايا نستان ، كه هركسى مال بىوجه از رعايا بستاند مال عنقريب و بال او باشد و رعايا گنج پادشاهاند . چون گنج تهى باشد ، گنج به چه كار آيد ؟ و نيز نمىگويم كه چنان نرم شو كه مال حق را از رعايا نستانى ، بايد كه حق خداى پيش هيچ آفريدهيى نگذارى و هركه را حقى در جيب باشد به لطف از وى بستانى ، بدان مصرف كه خداى و رسول ( ص ) فرموده است و بايد كه سياست و حدهايى كه خداى تعالى فرموده است نگاه دارى و جايى كه شمشير فرود بايد زد به تازيانهكار نفرمايى ، و نيز جايى كه تازيانه باشد شمشير نزنى . و غافل مباش از كسانى كه سالهاى سال عاملى كرده باشند و مالهايى كه به مدتها توفير كرده باشند ، نواب و كسان تو خرج كنند ، تا ايشان را باز به عمل فرستى ، پس بايد كه عاملى كه در دو سه سال در موضعى يا شهرى يا ديهى بوده باشد از حال او باخبر باشى و حساب او برگيرى . و اگر محقق شود كه غيرراستى از كسى چيزى ستده باشد ، آن مال را بازستانى و او را ادب كرده باشى ، باز سركار خود فرستى . و اگر مردى عاقل است درين يك نوبت بيدار شود و من بعد خيانت نكند و اگر ديگر بار خيانت كند معزول كن ، و مهمتر كار آن است كه از لشكر و مواجب و روزىهاى ايشان باخبر باشى و بايد كه مال ايشان چنان معلوم باشد ، كه هرروز همچون
« قُلْ هُوَ اللَّهُ »
مىخوانى ، و ايشان را چنان آماده و مطيع دارى كه اگر كارى افتد . . . همه لشكر با تو با جملگى سلاح و برعدت تو برنشسته باشد ، و مردمان مستعد را نيكودار . . . نگوى كه : فلان پسر فلان است و از براى پدرى ، مال خداى ضايع مكن و حق به مستحق ده ، مثلا كسى را اقطاعى بوده باشد و آنكس مرده باشد و او را پسر ناخلف مانده باشد ، يا مال خود دارد و يا محتاج اقطاعى سلطان است . و اگر دهى ، مال خداى ضايع كرده باشى ، و مال بدان كسى دهى كه هميشه از براى ملك تو كار كند . و راهها ايمن دارد پيوسته مشغول اين باش و اگر عياذ باللّه كالاى بازرگانى در راه ببرند ، تو چنان دانى كه مال از خزانهء تو بردهاند و چنان سعى كنى كه دزد را بگيرى و مال بستانى و حد خداى تعالى ، ترا بترساند ، و بايد كه كريم باشى و رحيم و عفو تو از خشم تو زيادت باشد
هامش
( 1 ) . تلخيص از : سعيد نفيسى ، در پيرامون تاريخ بيهقى ، ص 34 - 29