تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 465

مساهمون:

ص٤٦٥
گرنامه كندشاه سوى قيصر رومى * ور پيك فرستد سوى فعفور ختايى
« دو مرد راست كردند با جامه پيكان كه از بغداد آمده‌اند » . « سه پيك دررسيدند از منهيان كه بر خصمان بودند با ملطفها در يك وقت » « 1 » ( بيهقى )
از بهر آنكه نامه‌بر تعزيت شوند * شام و سحر دو پيك كبوتر شتاب شد
( خاقانى )

نامه‌پراكنى

: بيهقى مىنويسد : در آن ايام كه براى دست يافتن به مسند خلافت بغداد بين مأمون و برادرش محمد زبيده اختلاف بود ، رجال و بزرگان و اصناف مردم به دو گروه تقسيم شده بودند جمعى با ملطفه‌ها و نامه‌هاى تملق‌آميز جانب مأمون ، و عده‌اى جانب برادرش را مىگرفتند چون محمد را بكشتند خازنان آن ملطفه‌ها را كه محمد نگاه داشتن فرموده بود پيش مأمون آوردند و حال آن ملطفه‌ها كه از مرو نبشته بودند باز نمودند ، مأمون خالى كرد با وزيرش حسن بن سهل و حال آن ملطفه‌هاى خويش و از آن برادر بازراند و گفت در اين باب چه بايد كرد ؟ حسن گفت خائنان هردو جانب را دور بايد كرد ، مأمون بخنديد و گفت : يا حسن آنگاه از دو دولت كس نماند و بروند و به دشمن پيوندند و ما درسپارند ، و ما دو برادر بوديم هردو مستحق تخت ملك ، و اين مردمان نتوانستند دانست كه حل ميان ما چون خواهد شد بهتر آمد خويش را مىنگريستند . . . چون خداى عز و جل خلافت به ما داد ما اين فروگذاريم و دردى به دل كس نرسانيم ، حسن گفت : خداوند بر حق است در اين رأى بزرگ كه ديده و من بر باطلم چشم بد ، دور باد ، پس مأمون فرمود كه آن ملطفه‌ها بياوردند و بر آتش نهادند تا تمام بسوخت و خردمندان دانند كه غور اين حكايت چيست . « 2 » از اين داستان مىتوان به عقل و مآل‌انديشى مأمون پى برد .

گشادنامه

: يعنى نامهء سرگشاده به نظر آقاى دكتر فياض مقصود حكمى است كه به دست خود مأمور مىدادند و مأموريت او را در آن ذكر مىكرده‌اند و به منزلهء اعتبارنامه بود . بيهقى مىنويسد : « گفت دويت و كاغذ بيار . نوشتكين بياورد و امير به خط خويش گشاده‌نامه‌يى نبشت . » « 3 » همچنين ضمن ماجراى تركمانان سلطان مسعود مىگويد : « . . . اين ملطفه خرد به توقيع مؤكد گشت و ركابدار را پوشيده فرموده آمده است تا آن را در اسب نمد ( يعنى نمد اسب ) يا ميان استر موزه ، چنان كه صواب بيند پنهان كند . . . من كه بو الفضلم اين ملطفه خرد و نامهء بزرگ تحرير كردم و استادم پيش برد و هردو توقيع كرد و بازآورد و ركابدارى از معتمدان بياوردند و وى را اسبى نيك بدادند و دو هزار درم صلتى و اين ملطفه و نامه به دو داده آمد و استادم وى را مثالها داد كه ملطفه خرد را چه كند و نامهء بزرگ را بر چه جمله رساند و گشادنامه نبشتم و ركابدار برفت . » « 4 » بيهقى مىنويسد : « يك روز به خانهء خويش بودم ، گفتند سياحى بر در است مىگويد : حديثى
هامش
( 1 ) . لغت‌نامهء دهخدا ، ماده پيك ( به اختصار ) . ( 2 ) . تاريخ بيهقى ، فياض ، ص 38 . ( 3 ) . بيهقى ، فياض ، ص 147 . ( 4 ) . همان ، ص 512 .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 465 | مرتضى راوندى