تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 464

مساهمون:

ص٤٦٤

طغرا

: « كلمهء طغرا كه تا اين اواخر زياد معمول بود و بر زبان منشيان فارسى در عباراتى مثل : « يك طغرا كاغذ يا يك طغرا فرمان » بسيار مىگشت ، همان است كه خط طغرا از اقسام خطوط اسلامى و نسبت طغرايى . . . از آن گرفته شده است . . . اين اصطلاح ظاهرا اول بار در عهد استيلاى سلجوقيان شيوع يافت . و طغرا در آن ايام عبارت از خطى بوده است كه بر صدر فرمانها بالاى بسم اللّه مىنوشته‌اند به شكل قوسى ، شامل نام و القاب سلطان وقت . و آن در حقيقت حكم امضاء و صحهء پادشاه را داشته و تا فرمانى به طغرا نمىرسيده ، صاحب اعتبار نمىشده . . . در دستگاه سلاطين سلجوقى ، دبيرى كه هنر درست كشيدن خطوط قوسى را خوب مىدانسته ، مأمور انجام اين وظيفه بوده . او را مربى طغرائى و به فارسى « طغراكش » مىخواندند . طغرايى معروف صاحب لامية العجم هم همين مقام را ابتدا در زيردست مؤيد الملك بن خواجه نظام الملك در ديوان ملكشاه داشت . معزى در مدح همان تاج الملك گفته :
چون قلم‌گيرى و بر منشور شه طغرا كشى * شاخ طوبى را بود با نقش مانى اتصال » « 1 »

اسكدار

: اسكدار كيسهء پيك است كه نامه‌ها را در آن مىگذاشتند . در آثار تاريخى مكرر اين كلمه به كار رفته است . بيهقى مىنويسد : سوارى دررسيد اسكدارى داشت . . . به خط بو الفتح حاتمى نايب بريد هرات استادم آن را بستد و بگشاد . . . از نامه فصلى دربخواند و از حال بشد ، پس نامه درنوشت و گفت تا در خريطه كردند و مهر اسكدار نهادند و بو منصور ، ديوان‌بان را بخواند و پيغام فرستاد و وى برفت . بعد بيهقى مىنويسد : « پس از مذاكره با سلطان مسعود ، استادم آن ملطفه بو الفتح حاتمى نايب بريد ، مرا داد و گفت مهر كن و در خزانهء حجت نه و وى بازگشت و دبيران نيز . » « 2 » در جاى ديگر بيهقى گويد : اسكدار غزنين رسيد در اين ساعت ، پيش برد ، نامه كوتوال غزنين بود « 3 » من نامه نوشتم وى آن را به خط خويش استوار كرد . و خريطه كردند در اسكدار گوزگانان نهادند . « 4 »
تو گويى كه ز اسرار ايشان همى * فرستد به دو آفتاب اسكدار
( عنصرى )

پيك

: پيك يا قاصد به كسى اطلاق مىشد كه مأمور رسانيدن بار يا نامه‌اى بود . قاصد ، بريد ، مرسال ، ساعى ، پروانه ، چاپار ، نامه‌بر ، پيام‌آور ، رسول ، پيامبر ، چپر ، فرستاده ، سفير ، پست خبربر و پيكان همان معنى پيك را دارد .
پيك غزنين نرسيده است كه من * خبرى يابم از دوست مگر
هامش
( 1 ) . مجموعهء مقالات اقبال آشتيانى ، پيشين ، ص 533 به بعد . ( 2 ) . تاريخ بيهقى ، غنى و فياض ، ص 717 به بعد . ( 3 ) . تاريخ بيهقى ، چاپ اديب ، ص 622 . ( 4 ) . همان ، ص 406 .