مقام و ارزش دبير و نديم
: مسعودى مىنويسد : « وقتى به حكومتى رفتى ، ببين دبير تو كيست ، زيرا آنها كه از تو دورند مقام ترا از دبيرت شناسند و هم عقل حاجب خويش را امتحان كن كه واردان پيش از آنكه تو را ببينند از رفتار حاجبت درباره تو قضاوت كنند ، همدم و نديم خويش را از مردم بزرگ انتخاب كن كه مرد را همنشينانش قياس مىكنند . » وقتى دبيرى با نديمى مفاخره كرد ، دبير گفت : « من يارم و تو سربار ، من براى كارهاى جديم و تو براى شوخى ، من هنگام سختى به كار آيم و تو به وقت تفريح ، من به هنگام جنگ به كار آيم تو به وقت صلح . » نديم گفت : « من به وقت نعمت به كار آيم و تو به وقت نكبت ، من جزو خاصانم و تو اهل حرفهاى ، من مىنشينم و تو مىبايستى ، تو در قيد رسومى و من مىنويسم . . . من شريك بزرگانم و تو كمك ايشان ، من همدم سرانم و تو ابزار دست ايشان ، مرا نديم از آنرو گفتهاند كه از مفارقتم ندامت برند . » « 1 »
ذو القلمين
: بيهقى در تاريخ گرانقدر خود از سه لقب به تفصيل سخن گفته است .
« در ذو الرياستين كه فضل سهل را گفتند و ذو اليمينين كه طاهر را گفتند و ذو القلمين كه صاحبديوان رسالت بود ، قصهاى دراز بگويم تا اگر كسى نداند او را معلوم شود .
چون محمد زبيده كشته شد و خلافت به مأمون رسيد . . . فضل سهل وزير خواست كه خلافت از عباسيان بگرداند و به علويان آرد ، مأمون را گفت نذر كرده بودى به مشهد من ( يعنى در حضور من ) و سوگندان خورده كه اگر ايزد تعالى شغل برادرت كفايت كند و خليفت گردى ، وليعهد از علويان كنى ، و هرچند برايشان نماند تو بارى از گردن خود بيرون كرده باشى . مأمون گفت سخت صواب آمد . كدام كس را وليعهد كنم ؟ گفت على بن موسى الرضا كه امام روزگار است . . . فضل گفت امير المؤمنين را به خط خويش ملطفه بايد نبشت . . . رضا را سخت كراهيت آمد و دانست آن كار پيش نرود اما هم تن درداد ، از آنكه از حكم مأمون چاره نداشت و پوشيده و متنكر به بغداد آمد . . . مأمون او را وليعهد كرد و علمهاى سپاه برانداخت و سبز كرد و نام رضا بر درم و دينار و طراز جامها نبشتند و مأمون ، رضا را گفت ترا وزيرى و دبيرى بايد كه از كارهاى تو انديشه دارد . او گفت يا امير المؤمنين ، فضل سهل بسنده ( يعنى كافى ) باشد كه او شغل كدخدايى ترا تيمار دارد و على سعيد صاحبديوان رسالت خليفه كه از من نامها مىنويسد مأمون را اين سخن خوش آمد و مثال داد ، اين دو تن را . تا اين شغل كفايت كنند . فضل را ذو الرياستين از اين گفتندى و على سعيد را ذو القلمين . » « 2 » جهشيارى مىنويسد : « رشيد خواست خاتم خلافت را كه بر عهدهء فضل بود به جعفر واگذار كند ، به يحيى بن سليمان گفت : من مىخواهم
هامش
( 1 ) . مروج الذهب ، پيشين ، ج 2 ، ص 429 .
( 2 ) . تاريخ بيهقى ، به تصحيح فياض ، ص 140 .