ناشى از ارادهء پادشاه است . خود او و ديگر وزيران فقط نوكران و « واسطهء تبليغات و فرمايشات » شهريارند و بس . » مىنويسد : « بلى بر همهء اقارب و اباعد ظاهر است كه جميع احكام صادرهء دولت عليه ايران منوط به اجازه و حكم ملوكانهء اعليحضرت ظل اللهى روحى فداه است و هيچ وزيرى بىحكم و فرمايش اعليحضرت شاهنشاهى مظهر و مصدر هيچ حكم و عملى نمىتواند شد و رسم مشورتخانه الى الآن در ايران معمول نيست كه اول وزراء مشاوره نمايند و حكم سلاطين در ثانى صادر شود . بلكه جاى شبهه و انكار نمىتواند بود كه جريان كل احكام كليه و جزئيه از نفس نفيس همايون است . . . » همچنين در نامهء 16 شعبان 1266 به وزراى مختار انگليس و روس مىنويسد : « دوستدار را در همهء امورات متعلقهء به دولت عليهء ايران قدر ذرهاى بىاذن و اجازهء اعليحضرت قدرقدرت . . . اختيارى نبوده و نيست . . . آنچه آن جنابان به دوستدار مىنويسند ، دوستدار به حضور معدلت دستور اعليحضرت پادشاه با فر و جاه كه صاحب تاج و تخت ايران است عرض مىكند و آنچه بفرمايند به آن جنابان مىنويسد . البته در اين سخنان امير خواسته از سياست خود دفاع كند و مصلحت دولت را منظور داشته است . بههرحال از لحاظ اصول حكومت استدلالش درست است . اما از نظر قدرت صدراعظم ، چون امير ذو الرياستين بود ، يعنى وزارت كشور و امارت لشكر را به عهده داشت ، مجموع دستگاه اجرايى و ادارهء مملكت در قبضهء او بود . به گفتهء ناصر الدين شاه « به اين قدرت پيشكار و وزير ابدا در ايران نيامده بود . » امير خود با تمركز قدرت در دستگاه صدارت موافق نبود . ازاينرو خود گفته بود « كه چون كارها انتظام يافت ، به تأسيس وزارتخانهها و تقسيم كار دست خواهد زد . » مناسبات امير با شاه دو جنبهء متمايز داشت ، يكى جنبهء تربيتى و دايگى و ديگر جنبهء رسمى و دولتى ، همهء گزارشهايى را كه از داخل و خارج كشور مىرسيد ، به اطلاع شاه مىرسانيد و گاه در مسايل مهم از او كسب تكليف مىكرد . با اين حال مغز سياست و ادارهء مملكت ، ميرزا تقى خان بود . اصول سياست را او تعيين مىكرد ، در جرح و تعديل آن با شاه مشورت مىنمود ، تصويب شاه را كه به دست مىآورد ، پيش مىبرد . از نظر تربيتى مناسبات امير و شاه يك حالت خاص استثنايى داشت نه رابطهء عادى . » « 1 »
رابطهء صدراعظم و سلطان ، نه به عالم پير و مريدى حاجى ميرزا آغاسى و محمد شاه شباهتى دارد و نه شبيه وضع تحكمآميز خشك صدراعظم مقتدرى چون قايممقام و محمد شاه است . دقيقترين بيانى كه مىتوانيم بكنيم اينكه تا مدتى ميانهء امير و شاه يك حالت پدرى و فرزندى وجود داشته . . . شاه از تنديهاى امير نمىرنجيد و محبتش نسبت به وى متقابل بود . يگانه هدف امير اين بود كه به شاه فن مملكتدارى را بياموزد ، به كارها هوشيار باشد ، به مسؤوليت سلطنت واقف باشد . در يكى از مهمترين نامههاى امير كه به دست ما رسيده ، شاه را متنبه
هامش
( 1 ) . اميركبير و ايران ، ص 649 به بعد